انتقام

وقتی نزدم آمد، نشناختمش. سرش طاس شده بود. می لرزید و پیر تر به نظر می رسید. کوتاه و خشک با من احوالپرسی کرد و بدون مقدمه
تقاضا کرد:

– فردا عروسی ام است، می توانی وکیلم باشی؟ من با تعجب پرسیدم:

– تو تازه می خواهی ازدواج کنی؟ جواب داد:

– بلی، بلی، حالا می خواهم ازدواج کنم، هنوز دیر نشده است تا از دولت انتقام بگیرم.

– عزیزم، اگر می خواهی من در ازدواجی که به خاطر انتقام گرفتن از دولت صورت می گیرد، وکیل تو باشم، پس مرا از چگونگی این ازدواج با خبر بساز. اول بگو خانم آینده تو کیست؟

– خدا می داند. هنوز ندیدمش، فردا می بینمش.

– پس معذرت مرا قبول کن، من نمی توانم.

– احمق از چه می ترسی؟ من برایت راست می گویم. فردا برای اولین بار او را می بینم. می خواهش نامش را بدانی؟ صبر کن، در کدام چیزی نوشته است.

با گفتن این جملات،‌ شروع به پالیدن جیب هایش کرد و کاغذی از جیب بیرون آورده، خواند:

– گل بی بی،‌ مجرد، دختر یک تاجر…. ساکن…..

بعد پوزخندی زده از من پرسید:

– چیزی نفهمیدی؟ خوب، پس بشنو. من تمام زندگی مثل یک خر کار کردم. حتی یک ساعت غیر حاضری هم نداشته ام. در طول سی سال فقط دو روز که آن هم دست خود را در جریان کار شان افگار کرده بودم، حاظر وظیفه نبودم و بس.

– چرا تقاضای مرخصی نکردی؟

– در سال دوم خدمت، تقاضای مرخصی کردم. جواب رد دادند. سال سوم باز هم مراجعه کردم، باز هم رد کردند. آن وقت تصمیم گرفتم خوب است از کار بمیرم، اما دیگر تقاضا نکنم. ببین بر سرم چه آمد. سرم طاس،‌ خودم بیمار، دندان ندارم. فقط یک زندگی تلف شده و بس. حالا نوبت تقاعدی من است. چه باید کرد؟ بعد از یک یا دو سال بمیرم و پول تقاعدی ام را به آن ها ببخشم؟ نی ، نی هرگز! به همین سبب تصمیم گرفتم با یک دختر جوان هفده ساله ازدواج کنم. بگذار من بمیرم،‌ اما آن ها مجبورند سال های زیادی پول را که من گرفته نتوانستم، به زنم بپردازند.

– اما شاید خوبتر باشد یک کمی صبر کنی و خانم آینده ات را بهتر بشناسی. کی این طور چشم بسته ازدواج می کند

– نمی توانم صبر کنم. کارم بسیار عاجل است. من همین حالا شامل خدمت هستم. در غیر آن تقاعدی ام را به زنم نمی دهند.خوب،حالا چطور حاضر هستی پیشنهادم را بپذیری؟

– اگر نپذیرم چی کنم؟

فردا آن روز «جوانان» با هم ازدواج کردند. مرد «جوان» به خانمش گفت:

– خانم نترس،‌من تصمیم ندارم عاشقت شوم. من باید از دولت انتقام می گرفتم و اینکار را هم کردم. بعد او را به خانه اش رسانید،‌ پول برایش داد و خودش بر سر کار خود رفت تا چنانکه خود می گفت:

– کمی دیگر خون و عرق برای دولت بریزد.

ترجمه از منابع روسی.

 |+| نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007