شب رفته

این داستان را به پدرم شهيد عبدالواحد احمد پرواني، كاكايم شهيد دگروال عبدالغفور احمد پرواني و پسر كاكايم شهيد محمد اسحق احمد پرواني كه در نهم ثور ۱۳۵۸ شبانه زنداني گرديدند و به گفته يي در نهم جوزاي ۱۳۵۸ در زندان پلچرخي به شهادت رسيدند و ساير شب رفتگاني كه در دوران وحشتبار رژيم كمونيستي جان باختند و به چشمان منتظري كه تا حال منتظر آنان اند، اهداء‍ مي كنم.

سرش را آهسته از روي زمين بلند كرد، جشمانش سياهي رفت و درد عميقي از شقيقه ها تا پشت استخوان هاي كمرش دويد. لب هاي ورم كرده و خون آلودش به آهستگي باز شدند و آه كوتاهي از سينه اش بيرون شد. دو باره به آهستگي سرش را بر روي زمين نمناك اتاق نهاد. لحظه يي چشمانش را بست، پلك هايش چشمش آنچنان سنگين شده بودند كه احساس نكرد چشمانش را بسته است.
گلويش از خشكي مي سوخت، گوي سال ها بود آب ننوشيده. به زحمت به خود فشار آورد و خواست آب دهانش را قورت دهد، اما چيزي كه مخلوطي از لعاب دهن و آب بيني و آغشته به خون بود، از گلويش پايين نرفت، اما در عوض دلش را تهوع شديدي فرا گرفت. سخت مي خواست استفراغ كند. چيزي از معده اش به طرف گلويش بالا آمد، اما درد شديدي كه از زير قبرغه هايش برخاست، مانع از آن شد تا محتويات معده اش بالا بيايد.
ناله كم رنگي از گلويش بيرون شد و دو باره چشمانش را پرده سياهي فرا گرفت و به حال اغماء رفت…
مدتي گذشت و او همانطور بر روي اتاق نمناك زندان افتيده بود، بار ديگر چشمانش را كشود و با زحمت زياد خود را به زير ديوار كشانيد. با دو دست زمين را گرفته و تنه خود را بلند كرد و در حالي كه درد در تمام وجود مي پيچيد، شانه اش را كمي بالا آورد و به ديوار تكيه داد. در سرش چيزي شبيه به صداي قطار آهن صدا مي كرد. كوشيد افكار خود را منسجم سازد، زبانش را بر روي لبانش كه از خون دندان هاي شكسته اش خشك شده بودند، دور داد و مرغ ذهن خود را گذاشت تا به ديار خاطراتش پرواز كند.
نمي دانست از چه مدتي او را به زندان آورده اند. حساب روزها و شب را از دست داده و از خانواده اش نيز خبري نداشت خاطره آن شب در ذهنش پيچيد.
نيم شب و صداي تك تك دروازه… بعد همه چيز چنانكه آن زمان معمول بود، به اتفاق پيوست. افرادي كه ملبس با لباس نظامي و چندي هم با لباس ملكي بودند، قبل از اينكه دروازه را براي شان باز كنند،‍از بام و ديوار منزل همسايه خود را به روي حويلي شان انداختند و او را كه تازه به دهليز رسيده بود، محكم گرفته، دست هايش را از پشت بستند و سوي موتر والگاي پرده داري كه مقابل دروازه شان ايستاده بودء بردند.
او موفق نشد كسي از فرزندان خود را ببيند. در آخرين لحظاتي كه او را از دروازه خانه به بيرون تيله مي كردند، سرش را دور داد و چشمانش براي يك لحظه كوتاه با ديدگان ترسان و در عين حال متعجب خانمش گره خورد، اما دستي قوي از گردنش گرفته و درون موتر تيله اش كرد…
از دورن موتر نمي توانست تشخيص دهد كه او را كجا مي برند، زيرا پرده هاي موتر مانع ديدش مي شد. وقتي موتر توقف كرد و او را با شدت و خشونت از موتر پياده كردند، خود را در مقابل عمارت دو منزله يي يافت كه در تاريكي شب در مقابلش چون حيوان وحشتناكي قد علم كرده بود. او را كشان كشان درون اتاقي انداختند و دروازه پشت سرش با صداي گوشخراشي محكم شد.
اتاق تاريك بود و لحظاتي گذشت تا چشمانش كم كم به تاريكي عادت گرفت. كورمال كورمال در حالي كه دستش را به روي اتاق گرفته بود،‍خود را به ديوار رسانيد و با اتكاي دست از جا برخاست. با يكدستش از ديوار محكم گرفته آهسته آهسته به جلو گام نهاد، چند قدمي پيش نرفته بود كه پايش به جسمي خورد و صداي فرياد مانندي از آن برخاست. خم شد و با دستش جسم را لمس كرد و متوجه شد كه انساني جلو پايش افتاده است. با دست سر او را لمس كرد. وقتي به موهاييش دست زد، دستش به مايع چسپناكي كه او آن زمان ندانست چيست، آغشته گشت. باز هم صداي كوتاه ناله مانندي از جسم بر زمين افتاده برخاست. او دستش را پس كشيد و وحشت زده به ديوار تكيه داد…
تا اوايل صبح كه روشني از يگانه پنجره ميله يي اتاق به داخل تابيد، او همانطور به ديوار تكيه زده بود و به آينده نامعلوم خود و تمام داستان هايي كه در باره زندان شنيده بود، شكنجه ها، تعذيب ها ، تحقيرها و ..مي انديشيد.
لحظاتي فكر كرد و خواست بفهمد كه به چه جرمي او را آورده اند، عقلش قد نداد. روابط و گفته هايش را طي چند روز گذشته به ياد آورد، اما چيزي نيافت كه باعث شده باشد، او را به زندان كشند. رشته افكارش را ناله مردي كه به زمين دراز كشيده بود، از هم گسيخت. حالا در روشني مي توانست او را ببيند. در مقابلش مردي قرار داشت كه از سر و پايش رشته هاي خون جاري بود. لباسش پاره پاره و رويش سخت ورم كرده بود.
مرد زخمي با ناله خفيفي آب مي طلبيد:
-او، يك كمي او بتين…
مرد با عجله چشمانش را به چهار گوشه اتاق دور داد، اما چيزي نديد. فقط چشمانش به لكه هاي خون كه بر روي اتاق و ديوارها خودنمايي مي كردند، افتاد.
دستش را زير سر مرد گرفت و مي خواست سر او را بلند كند كه دروازه باز شد و افسر تنومندي كه خشونت از سر و سيمايش مي باريد، داخل اتاق شد . با ديدن او و تلاشش با صداي بلند و وحشيانه خنده را سر داد و گفت:
– نو استي ني، يك كمي صبر كو، باز خود تام كسي را كار مي داشته باشي كه سرته بگيره.
بعد چند گامي به درون اتاق برداشت و به مرد نزديك شده از پشت يخنش گرفت و گفت:
-بخي كه تحقيقات شروع شده…
مرد لحظاتي بعد خود را در اتاقي ديگر يافت. او را بر روي چوكي يي كه مقابش ميزي قرار داشت، نشاندند و مردي با لباس ملكي مقابلش قرار گرفت. مرد با خوشرويي به او گفت:
– ببين جنگ شديا رسر شديار، اگه كل چيزه اعتراف كني، هم به تو خوب ميشه هم به ما، اگه شق كني و خوده ده ديوانگي بزني، باز ما چيزايي داريم كه ديواناره هوشيار بسازه.
مرد با لحني كه مي خواست تمام صداقت و بيگناهي اش را در آن بازتاب دهد، گفت:
– مه كدام گناهي ندارم، مره ناق آوردن.
مستنطق پوزخندي زد و در حالي كه مي خواست قيافه آرامي به خود بگيرد، با لحن شمرده و محكم گفت:
– دفعه اول همه همطور ميگن، مگم وقتي صابون ما ده جان شان كار كرد، باز او وخت بلبل واري سر گپ مي آيند.
بعد به عسكري كه پشت سر زنداني ايستاده بود، امر كرد:
– او بچه ماشين راستگويك ره ده دست هايش بسته كو، زبانش خود به خود واز ميشه.
مرد با شنيدن نام ماشين راستگويك، اميدي در دلش درخشيد. فكر كرد چون گپي براي پنهان كردن ندارد، خوب است كه همين ماشين به كمكش مي آيد. رشته افكارش را دست هاي عسكر كه با خشونت زايدالوصفي از بند دست راستش گرفت، از هم گسيخت. عسكر در حالي كه لبخند مرموزي بر لب هايش مي رقصيد، دو سر رشته باريك سيم تيلفون مانند را به انگشت شهادت دست راست و چپش بست و او نگران و مضطرب در انتظار واقعه يي كه نمي دانست چيست، به انتظار نشست.

مستنطق اين بار از جايش برخاست و به ميزي كه دستگاهي مستطيل شكلي در آن قرار داشت نزديك شد. اين دستگاه با همان سيم ها به دست هاي زنداني وصل شده بود. اين بار با لحن خشن به مرد گفت:
– دفعه آخر پرسان مي كنم، مه اوقه وخت ندارم. مثل تو واري خاينا پيش مه زياد است. ميگي يا شروع كنم.
مرد جوابي نداد و چشمانش با اضطراب به دستگاه خيره ماند. ناگهان درد لرزه مانندي از نوك انگشتانش به معز سر و از آنجا به تمام جانش پيچيد. گويي قوه نامريي او را از روي چوكي بلند كرد و به روي اتاق انداخت. قهقه مستنطق كه با قيافه فاتحانه بالاي سرش ايستاد شده بود، فضاي اتاق را پر كرد.
– چطور بود ماشين ما، هه؟ صدهاي تانه سر گپ آورده… خود بگو دگه و گپه خلاص كو.
مرد در حالي كه دندان هايش به هم مي خورد، با صداي لرزاني گفت:
– چي بگويم؟ مه خو نمي فامم شما چي مي خايين.
افسر در حالي كه دو باره به دستگاه تيلفون مانند نزديك مي شد، گفت:
– اقرار كو و بگو كه همراي كي ارتباط داري؟ شب نامه ها ره چه رقم توزيع مي كردي؟ از كي مي گرفتي؟ نفر هاي شبكه تان كيست؟ بگو ، باز ديگه همرايت كار نداريم. گل واري ده خانيت برو و زندگيته كو.
مرد همانطور كه روي زمين افتاده بود، تكاني خورد و با لحن مصمم گفت:
– حتما كدام غلط فامي شده، راپور ناق دادن. مه و اي كار ها دور هستيم. مه نه از شبنامه خبر دارم و نه كدام شبكه دارم. يك مامور عادي دولت هستم، مي تانين از همكارايم و از كوچه گي هايم پرسان كنين.
افسر كم كم از حال عادي خارج مي شد. چشمانش به سرخي مي گراييد. از كنار دستگاه دور شد و به چوكي خود نشست. لحظاتي به زنداني نگاه كرد و بعد در حالي كه با انگشت به عكسي كه بالاي سرش آويزان بود، اشاره مي كرد، با لحن فرياد مانندي گفت:
– به رهبر كبير ما قسم مي خورم كه گپته عين از معديت مي كشم. تو مره هنوز نشناختي.
بعد به عسكري كه منتظر ايستاده بود، دستور داد:
– ديگي تام صدا كو، بزنينش. سگ واري لتش كنين. هنوز نفاميده كجا آمده..
لحظاتي بعد مرد زير ضربات چوب، مشت و لگد از درد به خود مي پيچيد و ديگر حتي ناي ناله هم برايش نمانده بود. به خود فشار مي آورد تا حواس خود را از دست ندهد. اما زماني رسيد كه چشمانش را سياهي گرفت و از هوش رفت.
سطل آبي را كه بر رويش ريختند، او را دو باره به هوش آورد. سراپايش درد مي كرد و از گوشه لبانش رشته باريك خون به زنخش روان بود. قهقه مستنطق او را به خود متوجه ساخت. مستنطق اين بار نزديكش آمد و به موهايش چنگ انداخت و سرش را بالا گرفت:
– گوش كو، ما كل گپه خبر داريم. بهتر اس كه خودت اعتراف كني.
مرد جوابي نداد. در همان يك لحظه تصميم خود را گرفته بود. تصميم گرفته بود خاموش بماند. مثل سنگ ساكت و ثابت. در دلش با خود زمزمه كرد:
– سپرد به خدا، بان هر چي كه ميشه. نميگم.
مستنطق باز با عصبانيت از موهايش گرفت:
– ميگي يا ني؟
مرد خاموش بود. گويي ديگر در اين اتاق نيست. گويي اين افسر را با آن پيرهن سرخ و قيافه وحشت آورش، آ عكس آويزان شده به ديوار اتاق را كه مردي با لبخند احمقانه و از خود راضي به او خيره شده بود. آن شعاري كه زير عكس در زمينه سرخ با خط سفيدي نوشته شده بود:
-زنده باد احترام به كرامت انسان و مقام او، دو عسكري كه چون مجسمه بالاي سرش منتظر امر افسر خود بودند، آن دستگاه لعنتي تيلفون مانند، دسته چوب زخ دار كه تازه آورده بودند را نمي ديد. گويي او ديگر در اين دنيا نبود. خاموش به طرف مستنطق نگاه كرد و هيچ نگفت. اين سكوت، مستنطق را به مرز جنون كشاند:
-وردارش كنين، بزنين، بزنين كه فكر ده سرش بيايه!
عسكر ها دويددند و با چوب ها به جانش افتادند. مرد ضربات را حساب مي كرد:
-يك، دو ، سه، … بيست، بيست و يك … شصت….شصت و سه، بعد تهيگاه و ران هايش كرخت شدند، احساس مي كرد كه چيزي به جسمش اصابت مي كند،‍ولي دردي را حس نمي كرد. چشمانش را غبار فرا گرفته بود و مغزش كار نمي كرد. در همان حال باز از هوش رفت.
اين برنامه هر روز و هر شب تكرار مي شد، تا جايي كه حساب زمان نيز از دستش رفت. در جانش ديگر رمقي نمانده بود. سراپايش زخمي و خونچكان بود. در اتاقي كه او را بعد از شكنجه آورده بودند، مرد ديگري نيز بود كه از كدام شهر براي ديدن مراسم جشن به كابل آمده بود، وقتي كه او را آورده بودند، آدم تنومندي بود. ولي حالا ديگر مثل چوب خشكي مي ماند. او را به اين جرم آورده بودند كه در شب جشن زير كدام درختي در چمن حضوري رفع ضرورت كرده و متوجه نشده بود كه در يك شاخه درخت شعار و يك عكس آويزان است. بيچاره تاوان رفع ضرورت خود را بد رقم مي پرداخت. او متهم بود كه از طرف مجاهدين آمده تا زير عكس و شعار قصدا نجاست كند. يك شب نام او را خواندند و مرد ديگر او را نديد. او رفته بود تا به كاروان شب رفتگان بپيوندد.
مرد مي دانست كه كارش تمام است و او را فقط براي گرفتن اقرار زنده نگه داشته اند. او تصميم خود را گرفته بود. ديگر برايش شكنجه هاي ممتد به عادت روزانه وشبانه مبدل شده بودند.
باري كه او را به شكنجه روزانه برده بودند، همان مستنطق با لحن مهربانانه گفته بود:
– ببين، نه خوده ايقه زحمت بتي نه ماره. بگو و اعتراف كو و جانته خلاص كو. بعد ادامه داده بود:
– اگه همي حالي همه چيزه بگويي نان شب ره همراي فاميلت مي خوري.
مرد خاموش ماند. از همان روز كه تصميم گرفته بود، يك كلمه حرف هم از زبانش خارج نشده بود. افسر با همان لحن و با پوزخند گفته بود:
-باور نمي كني؟ به شرافت انقلابي خود قسم مي خورم كه اگه اعتراف كني، همي امشب خانه روانت مي كنم. مرد باز هم خاموش بود، گويي سنگ است، مجسمه يي است ساكت و سهمگين. مستنطق به شخصي كه در آن لحظه وارد اتاق شده بود، دستور داد:
-رفيق، خانه ببرينش كه باورش بيايه. بعد به طرف مرد كه با تعجب او را مي نگريست، لبخند معني داري زد. مرد را در حالي كه دست ها و پاهايش را با ولچك و زولانه بسته بودند، به درون موتري انداختند و موتر حركت كرد. اين بار او مي توانست شهر را ببيند. موتر شهر نو را پشت سر گذاشت و راه خيرخانه را در پيش گرفت. مرد هر چه بر خود فشار آورد، نتوانست منظور آنان را از اين كار دريابد. بالاخره خسته شد، شانه هاي خود را بالا انداخت و منتظر ماند تا برنامه يي را كه برايش تدارك ديده اند، تطبيق شود.
وقتي موتر چهارراهي قلعه نجارها را دور زد و طرف خانه شان به راه افتاد، دلش را لرزه گرفت. ماموري كه در چوكي پيشروي موتر نشسته بود، به دريور دستور داد كه سر كوچه موتر را ايستاد كند و بعد به زنداني گفت:
– چطور اس، باورت آمد؟
مرد به چند تن از همسايه هاي خود كه در مقابل دكان كلچه پزي خليفه غلام ايستاده بود، با هم صحبت مي كردند، نگاه كرد و جوابي نداد.
– باورت نامد؟ بعد به راننده دستور داد:
– پيش برو. موتر به راه افتاد و داخل كوچه شد. دو همسايه زنداني كه متوجه موتر و او شده بودند، با چشمان متعجب و شاد به او مي نگريستند. ولي جرات نكردند تكان بخورند. موتر جلوي دروازه خانه زنداني متوقف شد و مامور از موتر پايين شده و دروازه خانه را تك تك كرد. بعد با خوشحالي احمقانه يي سوي زنداني نگريست. زنداني تكاني خورد كه از موتر پايين شود، ولي دو عسكري كه دو طرف او نشسته بودند، محكمش گرفتند. دروازه خانه باز شد و دختر چهار ساله زنداني در آستانه در از مامور پرسيد:
– كي ره كار دارين؟ هنوز جواب خود را نگرفته بود كه چشمش به موتر و بعد به پدرش كه با سر و روي خونين درون موتر نشسته بود، افتاد. لحظاتي با ناباوري به پدر نگريست، بعد بدون اينكه منتظر پاسخ بماند، شتابان به درون خانه دويد:
– مادر، مادر پدرم آمد. مامور كه گويي نقشه اش اجرا شده باشد، با خونسردي به موتر نشست و به راننده دستور حركت داد. موتر آهسته كمي پيش رفت و دور خورد. از مقابل خانه گذشتند. مرد سرش را دور داد. خانمش را ديد كه شتابان از دروازه خانه بيرون شد و سوي موتر دويد. گويي سنگ محكمي بر سرش كوبيده باشند. چشمانش سياه شد، چيزي درون سينه اش شكست و خرد شد. فقط يك كلام از دهانش برآمد:
– بي وجدانا. مشت محكمي كه عسكر به دهانش حواله كرد، دو دندانش را شكست و او را خاموش ساخت.
وقتي دو باره به زندان رسيدند و كش كشان به اتاقش انداختند، رمقي برايش نمانده بود. گيج بود، اين همه صحنه سازي را نمي توانست باور كند. اشكي نداشت تا بريزد، ديگر ناله هم از گلويش بيرون نمي شد، فكر مي كرد كه سينه اش پنديده است. حتي ديگر كساني را كه بالاي سرش ايستاده بودند، نديد. باز هم شكنجه شروع شده و آن شب تا صبح ادامه داشت.
נ ננחחח ננח
رشته افكار مرد كه تا اينجا رسيد، درد شديد كه در پهلو و تهيگاهش پيچيد، او را به خود آورد. به سختي چشمانش را باز كرد. گوش هايش جرنگ جرنگ صدا مي كردند. صدايي كه گويي از دور دست ها به گوشش مي رسيد، مغزش را تكان داد:
-بخي گمشو، نازدانگي نكو، هنوز سر فيلم اس. صدا به گوشش آشنا آمد، لحظه يي فكر كرد كدام دوستش او را مخاطب ساخته است، ولي آبي كه بر سرش ريختند به زودي او را به خود آورد و مبصر زندان را با آن قيافه آشنايش به جا آورد. مبصر زندان در حالي كه دست راستش را به قنداق تفنگچه آويخته از كمرش مي فشرد، با دست چپ سيلي محكمي بر روي مرد نواخت و گفت:
-بخي بي پدر، امشو كارته يكطرف مي سازم… از ضربه سيلي مبصر كه دو انگشتش به گوشه چشمش خورده بود، سرش به دوران افتاد. رشته هايي از خون از گوشه چشمش بيرون زد و خط سرخ تا زنخش كه ريش انبوه و سياه آن را پوشانيده بود، سر كشيد. خواست چيزي بگويد، اما چيزي جز صداي ناله مانندي از گلويش برنخاست. مبصر كه جوانكي در حدود بيست ساله بود، با لحن تمسخر آلودي گفت:
— صدايت نمي برآيه هه؟ مگم مه امشو صدايته مي كشم. بلبل واري خات گپ زدي. مرد باز هم به خود فشار آورد چيزي بگويد، مي خواست تمام درد و رنجي را كه در اين روزها و شب هاي پايان ناپذيري كه حسابش را نداشت، در دلش گره زده و به يك عقده تبديل شده بودند با يك كلمه بر روي اين جوانك از خود راضي و مغرور بكوبد. تمام نيرويش را متمركز ساخت، لب هاي پنديده و خون آلودش تكان خوردند، اما يك كلمه از دهانش بيرون شد:
-خدا… مبصر با خنده طولاني و بلند كه در سلول تنگ زندان پيچيد، كلامش را قطع كرد.
– خدا، كدام خدا؟ بگو بيايه ني كه خلاصت كنه، كجاس، كو؟ بعد دست هايش را در فضا تكان داد و سرش را نزديك چهره زنداني آورد و گفت:
– گپ از خدا خلاص اس. صدها نفر تانه كله زنگ زديم، حالي نوبت توس كه پيش خدايت بري… بعد با خشونت از موهايش گرفته و به عسكرهايي كه پشت سرش ايستاد بودند، با لحن خشني امر كرد:
– ببريديش، رفيق طوفان خدا ره نشانش ميته و خود پشتش را دور داده از اتاق خارج شد.
عسكر ها با عجله جلو دويدند و مرد را كشان كشان از اتاق بيرون كشيدند. مرد كه ديگر رمقي نداشت، در دست هاي عسكر ها چون پر كاهي از زمين بلند شد و در حالي كه پاهايش شيارهاي نامريي بر روي زمين مي كشيدند، از اتاق بيرون بردندش.
وقتي او را به اتاق داخل كردند، لحظاتي از شدت نور چشمانش را بست. كسي از پشت سر تيله اش كرد و او بر روي اتاق غلتيد. باز هم همان درد لعنتي به سراغش آمد. سرش تير مي كشيد و چشمانش مي سوخت. كوشيد حواس خود را متمركز سازد، نيروي عجيبي در وجودش زنده شده بود. صدايي در مغزش صدا مي كرد:
– تحمل كو، تحمل، پايان كار رسيده است. ديگه كمش مانده، يك گلوله و رهايي. صداي مست و گوشخراش مستنطق كه در پشت ميزي نشسته بود، او را از دنيايش بيرون آورد:
– بشانيش، سر چوكي بشانيدش. عسكر ها دويدند و از زير بغلش گرفته، او را بر روي چوكي، مقابل مستنطق كه جواني بود با پيراهن و چشمان سرخ و بروت هاي آويخته و با لبخند فاتحانه او را مي نگريست، نشاندند. مرد نمي توانست روي چوكي قرار گيرد، زيرا پشت ران و نشيمنگاهش در اثر ضربات چوب به شدت درد مي كرد و ريم و خون از آن سر مي زد. يكي از عسكر ها مجبور شد از شانه هايش گرفته او را بر چوكي نگه دارد. مستنطق لحظاتي به كاغذهايي روي ميز خيره ماند، بعد به چشمان درون رفته و چهره استخواني مرد نگريسته، با بي اعتنايي گفت:
– گپت خلاص اس بچيم، فقط يك راه داري كه از مرگ خلاص شوي، بعد سرش را نزديك آورده با لحن آرامي افزود:
– اگه مي خوايي زنده باني، اعتراف كو، همه چيزه بگو مه خودم خلاصت مي كنم.
مرد به چشمان سرخ شده و ورم كرده او نگريست، اما درد شديدي كه از مهره هاي ستون فقرات تا سرش دويد، مانع از آن شد تا حرفي بر زبان آورد. چيزي شبيه به ناله از گلويش بيرون آمد و بس. مستنطق كه گويي با اين صحنه ها عادت كرده است، دو باره بر جايش نشست. كاغذي را از لابلاي اوراق مقابلش برداشت و با نيشخندي زير لب به خواندن شروع كرد:
– پنج وقت نماز را در مسجد حضرت علي مي خواند. مي گويد ريش بگذاريد كه سنت اس. بر ضد انقلاب و دولت خلقي تبليغ مي كند و .. .در اين جا خواندن را قطع كرده، سرش را از روي كاغذ بالا نموده با لحن تندي گفت:
– مي بينين كه دوسيه ات كشال است. غير از اقرار هيچ راهي نداري. بعد سرش را نزديكتر آورد گفت:
– مره رفيق طوفان مي گن. صدهاي تانه سر گپ آورديم. تو خو پيش مه مثل موش استي. صداي مستنطق مرد را باز به خود آورد. سرش را به زحمت بلند گرفت. به مستنطق نگريست، اما چشمانش به درستي كار نمي كردند. غباري چشمانش را فرا گرفته بود. به سختي بر خود فشار آورد و با لحني كه خودش از آن تعجب كرد گفت:
– اگر مرد هستين، مره بكشين، مه چيزي ندارم كه بگويم.
مستنطق با غيظ و عصبانيت بي انتها از جايش بلند شد و نزديك مرد رفت. لحظاتي به او نگريست. بعد با مشت محكم بر رويش كوبيد و گفت:
– بكشين، مي كشمت، مگم ايطو مي كشمت كه مرغاي هوا به حالت گريان كنند. توته توتيت مي كنم.
بعد به عسكر ها امر كرد:
– بزنين. بزنينش تا حالي نفاميده كه يك نان چند فتير است. مرد ديگر به اين دردها عادت گرفته بود. فقط به خود مي پيچيد و بس.
عسكرها وقتي دست از زدن او برداشتند كه مستنطق فرياد زد:
– بس اس، مه هنوز كار دارم. مرد همانطور خونين و بيحال روي اتاق ماند. خون هايي كه از جسم پاره پاره اش را ه مي كشيدند با تشكيل خط هاي سرخ با لكه هاي خوني كه در كف اتاق خشكيده بودند، يكجا مي شدند. مستنطق نزديك او آمد. در دستش تفنگچه تي تي خودنمايي مي كرد. بر روي اتاق دو پا نشست و تفنگچه را بر شقيقه مرد گذاشت:
– مي كشمت، بگو مرمي اوله ده كجايت بزنم.
مرد گويي او را در خواب مي بيند. خواست به چهره او دقيق، ولي چهره او در پشت غباري قرار گرفته بود. مستنطق باز گفت:
– گوش كو، خوده ايقه عذاب نتي. اقرار كو كه همي امروز خلاصت كنم و بري خانه پيش فاميلت.
در ذهن مرد تصوير روشن از آن باري كه او را نزديك خانه اش برده بودند، زنده شد. ياد دختركش كه مي دويد و مادر خود را صدا مي زد، ياد…. در اينجا ديگر نفرت تمام وجودش را فرا گرفت. تمام درد و نفرتي كه در وجودش ريشه دوانيده بودند، گويي همه يكبار جان گرفتند و نيرو شدند. با تحمل درد، سر خود را بالا گرفت و به صورت مستنطق تف كرد. در يك لحظه خودش هم تعجب كرد كه با آن گلوي خشك اين تف از كجا آمده است، امما مي دانست كه در اين حال يگانه ابراز نفرت او به اين نظام و اين روال همين است. مستنطق كه انتظار اين حركت را نداشت، لحظاتي با ناباوري به او خيره شد. بعد خواست با دستش تف را از صورتش پاك كند، اما تفي كه با آب دهن، ريم و خون مخلوط شده بود، به آساني از چهره اش پاك نمي شد. با چشمان غضب آلود به زنداني نگريست و دشنام غليظي بر زبان راند و انگشتش ماشه را فشرد. صداي شليك گلوله در اتاق پيچيد و سر مرد بدون ناله يي بر كف اتاق قرار گرفت. رشته باريك و سرخرنگي كه از شقيقه مرد جاري شد، روي اتاق جويبار كوچكي از خون را تشكيل داد و ببا خون هاي خشكيده ديگر يكجا گرديد.
پايان.

 نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007