و خودم را کشتم

و خودم را کشتم
نویسنده: عبدالرحیم احمد پروانی

مدت ها مي شد نديده بودمش. احوالي هم ازش نداشتم. امروز وقتي پس از نماز جمعه از مسجد بيرون آمدم،‍ ديدمش. ابتدا، نشناختمش، بعد كه ديدم خيره نگاهم مي كند،‍ به صورتش دقيق شدم و نزديك بود از شگفتي فرياد بزنم. باورم نمي شد كه اين مرد درهم شكسته همان دوست قديمي ام باشد كه روزگار ي نه چندان دور نماد شادي و طراوت بود.

طرفش رفتم و لحظاتي بعد در پاركي كه نزديك مسجد واقع بود، كنار هم نشستيم. از احوالش پرسيدم و از اينكه چرا به اين روز افتاده است. گفت:
– ديروز بود، نه ديروز نبود. شايد ديشب بود يا دو سه شب پيش. حتي دقيق نمي دانم ساعت چند بود. اما يادم است، شب بود، بلي شب بود كه خودم را كشتم. با دست هاي خودم، با همين دستها كه عضوي از وجودم بودند، گلويم را فشردم، فشردم و آنقدر فشردم كه مردم. درست يادم نيست چي احساسي داشتم. فقط مي دانستم كه بايد خودم را بكشم، خودي كه چهل و يك سال وجود داشت بايد ديگر نمي بود.. اين به يادم است, دقيقا به يادم است كه به همين نتيجه رسيده بودم كه چهل و يك سال را بايد با فشردن يك گلو زير خاك كنم.
بعد در حالي كه به نقطه نامعلومي خيره شده بود، در جايش كمي جا بجا شد و ادامه داد:
– اصلا چند وقت پيش به اين فكر رسيده بودم كه بايد خودم را بكشم. اگر مي خواهم بهتر زندگي كنم و يا حداقل زندگي را براي خود راحت سازم، بايد خودم را بكشم. با همه كس مشوره كردم. از خاطراتم پرسيدم، آرزوهايم را گفتم. عقلم را، خيالاتم را ، همه و همه را پرسيدم. پاسخ هاي آن ها هر چه بودند در تصميم من تاثيري نداشتند،‍ اما باز هم از آن ها پرسيدم، گويي مي خواستم در آخرين لحظات با آن ها صحبتي داشته باشم. چهل و يك سال با هم بوديم آخر…
نخست خاطراتم را فرا خواندم. آمد، خواب آلود بود. همواره چنين بوده . خيلي وقت ها مي خوابد،‍ اما زماني كه نخواهي بيدار باشد، ‍بلند مي شود و دروازهء‍ مغزت را دق الباب مي كند. مقابلم نشست،‍ به حرف هايم به دقت گوش داد* نخست پنداشت شوخي مي كنم، پوزخندي زد. شايد هم خود را كاويد و ديد چنين چيزي در مورد من سابقه نداشته، زيرا هيچوقت تصميم به خودكشي نگرفته بودم. اين بود كه پوزخندي زد و شانه هايش را بالا انداخت. نگذاشتمش برود و با آواز جدي گفتم:
– شوخي نمي كنم. مي خواهم خود را بكشم. ابروهايش را بالا انداخت و پرسيد:
– – راست مي گويي؟ گفتم:
– بلي و خيلي هم جدي هستم. گفت:
– ببين تو روزهاي خوب خيلي در زندگي ات داشته اي. شايد روزهاي خوبتري هم در انتظارت باشد،‍ چرا مي خواهي خودت را بكشي؟ گفتم:
– خسته شدم از اين بيهودگي. كم كم جوهر وجودي و معني واقعي خود را از دست مي دهم. نمي خواهم چنين باشم. چيزي هم از دستم بر نمي آيد. گفت:
– يك لحظه صبر كن. بعد به شكل يك موج بلند و لطيف دريا در آمد و با يك حركت نرم وارد مغزم شد. ناخودآگاه چشمانم را بستم و خاطراتم هم چون فيلم بر پردهء‍ ذهنم به حركت درآمد. تمام صحنه هاي خوب و بد زندگي از مقابل چشمانم رژه رفتند. موقعيت ها ي دوران مكتب،‍ دانشگاه،‍ كار منا سب،‍ ازدواچ، اطفال و . . . خودم را ديدم در كنار خانواده ام. در وطن خودم. شاد بودم و پر از نشاط و نيرو. ناگهان چيزي در مغزم به صدا درآمد. تكان خوردم و چشمانم را كشودم. خاطراتم را فرا خواندم و با لبخند تلخ برايش گفتم:
– مي داني، تو را محكوم به مرگ كرده ام. تو من با من يكجا مي ميري. فكر مي كني با اين ترفند و نشان دادن صحنه هاي خوش زندگي ام مرا از تصميم منصرف مي سازي؟ نه هركز!
خواست چيزي بگويد،‍ راندمش. به سختي و شدت راندمش. اشك هايش را ديدم،‍ حتي نگاه محزون و نااميدش نيز يادم است. اما راندمش. نمي خواستم كسي برايم دلسوزي كند و يا بكوشد از تصميمي كه گرفته ام بازم دارد. تصميمم قاطع بود. بايد خود را مي كشتم. نمي توانستم ديگر تحمل كنم، به هر حال من كه ‍داشتم خودم را از دست مي دادم. نه،‍ خود را از دست داده بودم. من ديگر آدم چند سال پيش نبودم. فرق كرده بودم. اين من نبودم. فكر مي كردم سال ها پيش مرده ام و اين جسد من است كه هر سو مي رود. روح من مرده است. پس برايم چه فرقي مي كرد؟ جسد بي روح را چي مي كردم؟؟
فكرم را با آرزوهايم در ميان گذاشتم. آرزوهايم را مدت ها مي شد نديده بودم. نمي دانم كجا خود را پنهان كرده بود. نمي دانم. اما مي دانم خيلي وقت مي شد نديده بودمش. وقتي پس از ماه ها ديدمش،‍خيلي تعجب كردم. سر و وضعي مرتبي نداشت. لباس هايش خاكي بودند. موهايش نامرتب، پنداشتي يك سير خاك بر سر و رويش نشسته است. دلم برايش خون شد. متاثر شدم. مگر اين همان آرزوهاي من بودند كه همواره جوان و زيبا و تازه مي نمودند،‍ مگر اين همان آرزو ها بودند؟ گفتمش:
– با خودت چه كرده اي؟ اين چه سر و وضعي است؟ لبخند زد،‍ لبخند تلخي بود. با صداي خسته گفت:
– حالا مي پرسي؟ ماه هاست از من خبر نداري. اين تو بودي كه بايد مرا تازه مي كردي. تو هر بار مثل يك باغبان از من پرستاري مي كردي و با نشاط نگهم مي داشتي. اما ديگر مرا فراموش كردي. بعد با نگاه مغمومش به من خيره شد. نگاهش چون تير به اعماق دلم فرو رفت. اما من ديگر خيلي دير مي شد كه احساسم را از دست داده بودم. گفتمش:

 – مي دانم،‍ مي دانم . ديگر نگو. بعد بدون مقدمه گفتم:

– مي خواهم خودم را بكشم. با گفتن اين جمله،‍ موذيانه به چشمانش خيره شدم تا تاثير حرف هايم را در نگاهش ببينم. فكر مي كنم فقط يك تكان خورد و بس. چشمانش ثابت بودند و به من نگاه مي كردند. با صداي نجوا مانندي گفت:
– براي من ديگر فرقي نمي كند. من خود ا ز مدت ها قبل مرده ام. از زماني كه مرا در كنجي قفل كردي و خبري ازم نگرفتي،‍من مرده ام. بعد تكرار كرد:
– برايم فرقي نمي كند. و نقش زمين شد. شانه هايش را گرفتم و تكانش دادم. بيحركت بود،‍ مرده بود. بلي،‍آرزوهايم مرده بود. قبل از اين كه من خودم را بكشم آرزوهايم مردند. جلوي چشمانم، همينطوري، افتاد و مرد.
همانجا گذاشتمش، حتي به فكرم نرسيد كه دفنش كنم. چه كارش داشتم. من خودم داشتم مي مردم. آرزوها را چكار داشتم. آن هم آرزوهايي كه مرده بودند.
با خود فكر كردم ديگر با كي مشوره كنم. در حقيقت مشوره نمي خواستم، زيرا تصميم ام قاطع بود. اما مي خواستم با كسي ديگري هم رازم را در ميان بگذارم. هان، يادم آمد. با عقلم، با عقلي كه در اين سال هاي زندگي همدمم بود،‍بايد رازم را در ميان مي گذاشتم و شايد با مشوره هم مي كردم. خواستمش. آمد،‍ او هم خسته مي نمود،‍ اما شيك و پيك بود. لبخند بر لبان داشت، نزديك آمد و مقابلم نشست و به من خيره شد. گويي با نگاههايش ازم مي پرسد كه چه مي خواهم. گفتمش:
– مي خواهم خودم را بكشم. چيزي نگفت، همانطور به من خيره ماند. باز گفتم:
– مي خواهم خودم را بكشم. گفت:
– تو نمي تواني،‍ حق نداري اين كار را بكني. در حالي كه با عصبانيت دستم را در هوا تكان مي دادم، با تلخي گفتم:
– چرا نمي توانم؟‍من حق دارم در مورد خودم تصميم بگيرم…… حرفم را قطع كرد:
– – بلي،‍در مورد خود حق داري تصميم بگيري،‍اما اينجا من و خاطرات و آرزوهايت هم هستيم. ما را حق نداري بكشي. گويي فكر اين سوال را كرده بودم، گفتم:
– ببين،‍ اول اينكه شما جزيي از من هستيد. استقلاليتي نداريد، هر تصميمي كه من گرفتم بايد بپذيريد. دوم اينكه آرزوهايم از قبل مرده اند و خاطراتم نيز مخالفت چنداني نداشت. مي داني، ‍او هم چيزهايي خوب مي خواهد تا در خود اضافه كند. خسته است از وضعيت من. در اين اواخر چيزي خوبي نداشته ام كه برايش بدهم. فكر مي كنم كه خوشحال هم خواهد شد.
عقلم كه تازه باور كرده بود موضوع خيلي جدي است، از جا بلند شد . طول و عرض اتاق را چند بار با گام هاي بلند، شتاب زده پيمود و بالاخره مقابلم ايستاد شد و گفت:
– من اجازه نمي دهم. تو نبايد خود را بكشي. من خود نمي خواهم بميرم. بعد بدون اينكه منتظر جواب من شود،‍با صدايي بلند گفت:
– ببيين، زندگي چقدر زيباست، در زيباترين نقطه جهان زندگي مي كني، اين طبعيت زيبا، امكانات عالي، موتر، ‍خانه، ‍لباس، هر گونه وسايل تفريح، مگر ديوانه شدي؟ مگر . . . حرفش را با فريادي قطع كردم:
– كافيست. من به تو خيلي گوش داده ام. مشوره ات را ديگر نمي خواهم. مي خواهم خودم را بكشم و بس. نمي خواهم اين زيبايي ها را. خود را مي خواهم. خودي را كه گم گرده ام . آن مني را مي خواهم كه قبلا در وچودم بود و حالا نيست. من جسد متحرك بدون روح نمي خواهم،‍ روحم را نمي دانم،‍ اگر تا حال نمرده، ‍آن هم به زودي مي ميرد. حالا برو. از مقابلم دور شو… اما ديدم هنوز ايستاده است و مي خواهد سخن بگويد. رويم را گشتاندم و از اتاق خارج شدم. براي اينكه دنبالم نكند،‍در اتاق را از عقب قفل كردم. شنيدم دستگير در را چند بار تكان داد. شنيدم چيزهايي مي گفت، ‍اما من دور شدم تا حرف هايش را نشنوم. حرف هايش را نشنوم تا فريبم ندهد، ‍بار ديگر فريبم ندهد.
+++++++++++++++++++++++++++++
– ديشب بود،‍ نه نمي دانم،‍ اما فكر مي كنم ديشب بود. به هر حال شب بود و تاريكي. خودم را كشتم. گلويم را آنقدر فشار دادم تا مردم. خاطراتم را ديدم كه خسته و پريشان از گوشه يي پديدار شد. لحظه يي بالاي سرم ايستاد، به صورتم نگريست و يك قطره اشك از چشمش روي صورتم چكيد. اما من چيزي حس نكردم. من ديگر مرده بودم. بعد خم شد و جسدم را روي شانه هاي خود گرفت و طرف آفتاب نشست، جايي كه آفتاب غروب مي كند، روان شد. آهسته با خود نجوا مي كرد:
– = آرزوهايت را نيز همانجا دفن كرده ام. آنجا مي برمت. عقلم را ديدم كه در گوشه يي ايستاده و مغمومانه به طرفم مي نگرد،‍در حالي كه لبخند موذيانه يي بر لبان دارد…….
آفتاب كم كم پر و بال خود را مي بست كه دوستم كه به قول خودش ديگر مرده بود،‍ داستان خود را تمام كرد. لحظاتي به سويم نگريست و گفت:
– فكر نكن، هنوز زنده ام ،‍ اما ديگر صرف يك موجود اقتصادي ام… مهره يي ام در ماشيني كه خودم هم نمي دانم كه چيست؟

 |+| نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007