شهر ما

نویسنده: سید حسیب مصلح

سوم جولای 2013

در شهر ما شغال ها خانه کرده اند. بر بام های کلبه های ما کرگس ها لانه گزیده اند. بالای شاخ های درختان شهر ما زاغ ها مست و خندان نشسته اند. کوچه های شهر ما گذرگاه روباه های مکار و محیل گشته است. چهار سوی شهر ما مکان سگان هار و آسمان شهر ما پر از کلاغ های سیاهِ خشمگین شده است. سکوت آرام بخش شهر ما را عرعر خران وحشی شکسته است. بر منار آزادی شهر ما جعد شوم بدبختی خفته است. شگفت انگیز تر از همه این است که شهریار شهر ما یک لاشخوری دم بریده و شهردار شهر ما یک اژدهای تک چشم است. خارپشتک هم در شهر ما رییس شورای حیوانات نااهل شده است. اما، دردا و حسرتا که فرماندار شهر ما یک عقربی دم کجی کوهی است.

سید حسییب مصلح www.arghawan.org

سید حسییب مصلح
www.arghawan.org

بر گنبد آرامگاه شهید گمنام شهر ما بومی خاموشانه لمیده است. اطراف شهر ما را گرگان خونخوار و گرسنه محاصره کرده اند. آه، چه دردناکتر ازهمه این که انسان های شهر ما حتی انسانیت خویش را فراموش کرده اند و با خیل ماران صحرایی به شکار همنوعان خود افتاده اند. اکنون دیار من برای همیشه از من بریده و با من بیگانه گشته است. حالا من مانده ام و یک عالم درد تنهایی، بی همنوعی و بی وطنی در بین این همه حیوانات بی شعور، وحشی و گرسنه.

کاش تقدیر مرا فرصتی دهد تا دیاری نوی با دستان خویش در دل صحرای تهی از حیوانات وحشی و درنده به سازم و خویش را با همه تنهایی ها و بی همنوعی هایم حداقل از درد بی وطنی نجات دهم.

اما ترس من از انسان نمایانی است که هر جا وطنی می بینند یا دیاری انسانیی را به یابند بدون هیچ رحمی آن میهن و محل را به حکم خواسته های نفس های شیطانی و پلید خویش چه وحشیانه ویران می کنند و آدمیزادگان آن سرزمین ها را هم یا نابود یا آواره ی دیار ناکجا آباد و ناکسان می سازند.

من اکنون نه شهری دارم، نه دیاری، نه میهنی، نه موطنی و نه همنوعی.

هان!  حالا من ماندم و یک عالم غم بی وطنی، تنهایی و بی همنوعی در این دنیای همیشه بی وفا.

خدایا! کاش مرا شهروند زمین نه می آفریدی. کاش عدم برای همیشه مکانم می بود و من چنین احساس و همنوعانی نه می داشتم تا با این همه درد ها و غصه ها، غم ها و ماتم ها گریبان گیر روزگار نه می گشتم. کاش من نه می بودم تا به بلای هستی گرفتار نه می شدم.

خدای من مرا به اصلم برگردان و از این هجرت سرای دون رهایی بخش.

خدایا! من از این هستی خویش به تو پناه می آورم و مرا از شر همه موجودات برای همیشه در پناه خویش نگهدار.

خدایا! ای پروردگار توانا، چنان کن که از تو خواستم، یا میهن و همنوعانم را بر من برگردان و زندگی سعادتمندم را پس برایم ده یا من را از این هستی پوچ آزاد ساز و مرگ هستی بخشم عطا کن چون من از زیستن و استمرار حیات در این سرزمین ناکسان بیزار هستم.

آمین.