نسبت روشنفکر و سیاست در افغانستان

کار روشنفکری وجود دارد، روشنفکر  وجود ندارد
 
نویسنده: عبدالحفیظ منصور
 
چکیده
در این نبشته از چگونگی پیوند روشنفکر و سیاست سخن رود. کسانی هر دانشگاه دیده را روشنفکر گویند. عده ای غرب مشربی را روشنفکری می دانند. شماری هم میان اپوزیسیون سیاسی و روشنفکر خلط می دارند و آن دو را یکی می انگارند. هستند شماری هم که کار سیاسی را مترادف با کار روشنفکری وانمود می سازند.
نویسنده بدین باور است، که آنچه وجود دارد و می تواند مورد بحث قرار گیرد، کار روشنفکری است نه روشنفکر. زیرا روشنفکری نه مقام اداری است و نه رتبه ی علمی، و نه شان اجتماعی، بلکه ویژه گی ایست، که هر شخص می تواند، با کاری نفادانه امید بخش، دگرگون طلب و به سود طبقات محروم و ستمدیده کار روشنفکری انجام دهد. میان روشنفکر و سیاستمدار هم از لحاظ هدف و هم از رهگذر شناخت شناسی تفاوت های بنیادی وجود دارد.
طرح مساله
در ادبیات، همیشه روشنفکر و سیاست قرین هم بوده اند به گونه ای که همین که از سیاست سخن می رود، پای روشنفکر به میان هم می آید و بر عکس با سخن بردن از روشنفکر اغلب اوقات، بحث به حوزه ی سیاست کشانده می شود، که این مساله نشانه ی خوبی از بهم پیوستگی حوزه روشنفکری و سیاست می باشد. بسان فرهنگ اروپائی، در افغانستان نیز روشنفکر و سیاست در کنارهم به بحث گرفته می شوند، به این دلیل که احزاب و جریان های سیاسی افغانستان بوسیله ی روشنفکران دینی و غیر دینی بنا یافته اند، به جزء جنبش طالبان که با کلمه “روشنفکر” مانند شمار زیادی از مقوله های جدید دیگر حساسیت دارد.
روشنفکر همچون شمار زیادی از مقوله ها، مانند کشور – ملت و زیر مجموعه های آن، دموکراسی، پارلمان، انتخابات، حقوق بشر، آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی زنان و امثال آن از محصولات جهان غرب است. جالب این که، کثیری از علمای دینی افغانستان در عمل سیاسی، این مسایل را پذیرفته اند؛ یعنی که در انتخابات سهم می گیرند به پست های بلند دولتی نامزد می شوند از امتیازات آن استفاده می برند. از آزادی بیان سود می جویند، در برابر نامزدی زنان در انتخابات اعتراضی روانمی دارند، ولی از رهگذر نظری با آن مخالفت صورت می کنند.
شاید راز عدم موافقت گروه های تندرو دینی با روشنفکر و کار روشنفکری به معنی متداول آن، از آن جا منشا گرفته باشد. که منسوبین گروه های چپ در افغانستان سازمان های متعلق به خود را، سازمان های روشنفکری توصیف کردند، و خود را روشنفکر خواندند؛ لذا با طرد آرمان های احزاب سیاسی متذکره از سوی مردم و مقابله با رژیم وابسته با اتحاد شوروی واژه ی روشنفکر نیز چهره نا مطلوب بخود گرفت؛ یعنی این که، روشنفکر در نگاه عوام معنی مادی گرا و وابسته به بیگانه را پیدا کرد. بهر حال در این نبشته، روی سخن آن است، که نسبت میان روشنفکر و سیاست به بررسی گرفته آید، تا نقاط اشتراک و افتراق روشنفکر و سیاستمدار روشن گردد.
فرض ما این است، که روشنفکر و سیاست دو مفهوم متفاوت اند، که مقابل همدیگر قرار دارند؛ زیرا روشنفکر تحول طلب و اعتراض گراست و
سیاستمدار –در اکثر موارد- محافظه کار و حامی وضع موجود.معنا و پیشینه ی روشنفکر در افغانستان
قبل از واژه ی “روشنفکر” در ادبیات پارسی واژه ی “منور الفکر” بکار بسته می شد، که همانا کلمه عربی است، که در برابر “انتلکتوئل” وضع شده است. علاو بر ان به ندرت در رسانه های چاپی افغانستان به جای روشنفکر، “روشن ضمیر” نیز کار گرفته می شد، که مراد نویسنده گان همان روشنفکر بود.
واژه ی “انتکتوئل” در اروپا متولد گردیده، که معنی تفکیک دو چیز از همدیگر را می دهد، از همین بابت روشنفکر به عنوان روح انتقاد گر و ممیز شناخته می شود. واژه منور الفکر از طریق مطبوعات عربی،. نخست به ایران و سپس وارد افغانستان شده است. اما روشنفکر به مفهوم مدرن آن در فرانسه در قضیه ی در یفوس (1) مجال ظهور یافت.
در افغانستان این واژه به صورت “روشنفکر”، “روشنفکر مسلمان”، “صاحب منصب روشنفکر”، “کارگرروشنفکر”، “آدم روشنفکر”، “جوان روشنفکر” و نظایر آن بکار گرفته شده است. نکته ی مشترک در این میان آن است که روشنفکر به کسی گفته می آید که از وضعیت عادی راضی نبوده، به سیاست متمایل می باشد و انتظار تحول را در سر می پروراند و سخن کوتاه تر این که روشنفکر به کسی اطلاق می گردد که “دگراندیش” باشد. جنبش مشروطیت اول و دوم در افغانستان نشان می دهد، که روشنفکران این کشور کار خود را بالغو پادشاهی مطلقه و تفکیک قوا در دولت آغاز کردند. نوشته های محمود طرزی در سراج الاخبار افغانیه نشان می دهد، که وی به هویت سازی از طریق ملی ساختن زبان پشتو و تسریع جابجائی ناقلین در شمال افغانستان نیز توجه جدی داشت. لغو برده داری، زمینه سازی برای تحصیل دختران یک دسته از اقدامات غربی سازی مانند اجباری کردن لباس به سبک اروپائی و تعطیلی روز پنجشنبه از کار نامه های امیر امان الله خان بود که ریشه در جریان روشنفکری افغانستان داشت. تاسیس حزب دموکراتیک خلق و بقدرت رسیدن آن حزب اصلاحات اجتماعی و اقتصادی را به شیوه قهر آمیز در ساحه ی عمل روشنفکران افغانستان قرار داد. اعضای احزاب اسلام گرا با برگشت به صدر اسلام و تاکید بر روش “سلف صالح” خود را “روشنفکران مسلمان” می خواندند. با پیروزی مجاهدین و سپس اوج گیری طالبان بازار روشنفکری به سردی گرائید و حتی مساله به این جا کشانده شد، که آیا ترکیب “روشنفکر دینی” ترکیبی درست و به جا است یا خیر؟
روشنفکر از پدیده های مدرن است که با “عقل خود بنیاد” مجهز می باشد. پایش به هیچ جا بسته نیست، کلیه راه های حل را عقل خود می بیند، در مقابل “روشنفکر دینی” از گذشته الهام می گیرد و از دوران پیامبر، تفسیر های جدید ارائه می دارد. در واقع کار روشنفکر دینی احیاگری است، نه تجدد، و این نکته اساسی است، که میان روشنفکر و روشنفکر دینی تمایز خلق می کند.
روشنفکر سه ویژه گی دارد: (1) توان شک (2) استعداد فکر (3) جرات نقد.(2) نقادی کارویژه ی روشنفکر است، اما هر منتقدی را نمی توان روشنفکر نامید، آن گونه که ملانصرالدین در ادبیات پارسی و عزیز نسین در ادبیات ترک روشنفکر خوانده نمی شوند. و در زمانه ی ماکار “حنیف همگام” و جلالی” نقادی جانانه ای است، ولی از آن جائی که برپایه ی یک ارمان سیاسی اجتماعی صورت نمی گیرد، هر دو شخص یاد شده در ردیف هنرمندان جا باز کرده اند نه در شمار روشنفکران.روشنفکر و سیاست در افغانستان
در اروپا روشنفکر به کسی گفته می شود، که دارای هوشی ویژه است کارمند غیریدی است و در دفتری کار نمی کند، در حالی که در کشورهای جهان سوم از جمله افغانستان، هر تحصیل یافته ای را روشنفکر نامند، روشنفکر مجهز به ایدیولوژئی بی باکانه با قدرت های حاکم دست و پنجه نرم می کند، بدون این که به نتیجه کار خود اعتنائی داشته باشد. او خود را مسوول انجام وظیفه خویش می شمارد. از این رو روشنفکر جستجو گری است، که برپیشانی اش مهر سرکشی و طغیان زده شده است. پل جانسون در رمان “جنگ آخر زمان نیست” نیمرخ دیگر چهره روشنفکر را چنین بیان می دارد: “همه روشنفکران خطرناک اند. ضعیف و احساساتی و قادر به این که بدترین کارهای شان را با بهترین فکر ها توجیه کنند. مملکت به این ها احتیاج دارد، اما باید مثل حیوانی که قابل اعتماد نیستند، مواظب شان بود.”(3)
چرا باید مواظب روشنفکران بود؟ به این دلیل که در روشنفکری مایه ای از انقلابی گری وجود دارد و این خود تهدیدی است به دولت ها که در راس آن ها سیاستمداران نشسته اند. با این وضعیت روشنفکران شیفته پروپا قرص یک مکتب و ایدلوژی اند و به عباره دیگر سرباز چشم و گوش بسته یک ایدیولوژی اند؛ آنچه مکتب به آن ها دستور دهد، بدون چون و چرا انجام می دهند و انتظار پاداش را هم دارند، شبیه منسوبین حزب دموکراتیک خلق و مجاهدین افغانستان. از این جهت مواظب روشنفکران باید بود، آن ها در مرحله ای به منظور رفع ظلم و اقامه ی عدل کمر می بندند و قیام می ورزند، دیری نمی گذرد که خود نظامی مستبد و خود کامه برپا می دارند.
روشنفکر با سیاست به سه گونه ی ذیل رابطه بر قرار می دارد:
1. نقد نظام سیاسی.
2. مشارکت در نظام سیاسی.
3. کناره گیری از سیاست.
انتونیوگرامشی، روشنفکرانی که در خدمت دولت، ثروت و مذهب در می آیند، “روشنفکر ارگانیک” یا روشنفکر نیمه تمام می خواند(4) از این گونه نمونه ها در افغانستان فراوان دیده می شود. افزون بر آن در افغانستان روشنفکر مولد دیده نمی شود، همه آن ها از منابع مادی و معنوی کشور های بیرون تغذیه می دارند، که پیامد آن وابستگی به کشور های بیرونی بوده است. هستند کسانی که روشنفکری را کاری بیرون از دایره ی عقل و خرد می شمارند. این عده نظریه ی فروید را دستاویز قرار داده اند. فروید بدین باور است که روشنفکران به نوعی اختلال روانی بنام “اختلال پا رانویا” مصاب اند. بیماران پارانویا، عموماً افرادی مجرد اند که در شک و بدگمانی به سرمی برند و از دشمنان خیالی رنج می کشند. و برای مبارزه با آن ها، تلاش و وسایل بدیعی خلق می کنند. اما درست این خواهد بود که همه مبارزان، آزاد اندیشان و انسان دوستان را نمی توان بیمار روانی خواند و باور فروید را به آن ها تعمیم بخشید. لیکن شاید، فروید از آن جهت که روشنفکر به یک جنگ کاملاً نا برابر در برابر زور مندان می رود، در پهلوی تهیدستان و رنجدیدگان قرار می گیرد، از تابوها عبور می کند، استبداد و دکتاتوری را به چالش می کشد، او را مبتلا به بیماری “پارانویا” خوانده است. پیروان فروید به خود حق می دهند، که مخالفان اتحاد شوروی را در افغانستان “بیمار روانی” بدانند و به محاسبه آن ها یک انسان دارای روان سالم چنان قبول خطر نمی کند.
سیاستمدار بقدری به حفظ وضع موجود می اندیشد، و از دست رفتن کنترول اوضاع نگران می باشد. سیاستمدار از این لحاظ محافظ کار است زیرا چیزی در کف دارد و برای نگهداری آن مواظب می باشد به حد اقل ها در امور بسنده می کند، در حالی که روشنفکر عیوب خویش را نمی بیند. دانای کل است، همیشه در پی اصلاح کار دیگران می باشد و در این مورد، خود را صاحب رسالت برای دگرگونی وضع موجود می داند. خلاصه این که روشنفکر بطور فطری موجودی دارای، اعتراض پایان ناپذیر می باشد و این ویژه گی است که او را در مقابل سیاستمدار قرار می دهد، و بدین گونه راه تبعید، دروازه های زندان بر روی او باز است و شکنجه، شکنجه گران با پشت و پهلو او آشنا می باشد. اعتراض زمانی روشنفکرانه است، که نو و امید بخش بوده باشد، نه آن گونه که اپوزیسیون سیاسی به انتقاد از رقبای خویش لب می گشایند و حرف های گذشته را به تکرار می گیرند تفاوت میان انتقاد سیاستمداران و اعتراض روشنفکران در همین نکته نهفته است.
رابطه روشنفکر و سیاست، همه حکایت اختلاف و افزون نیست، بلکه هر دوطائفه به مردم توجه دارند و با قدرت سروکار دارند. علاوه بر آن، رابطه میان روشنفکر و سیاست، جاده ی یکطرفه نیست، که همیشه از حوزه ی روشنفکری کسانی به سمت سیاست بروند و در آنجا ذوب شوند.نمونه های درخشانی در سطح جهانی مانند گاندی و نلسن ماندلا دیده می شوند، که از سیاست شروع کردند و سپس به روشنفکری رسیدند.نتیجه
کسانی که روشنفکری را در آرایش سر و صورت و پوشیدن دریشی مد روز شمرده، به پیمانه ای از مفهوم اصلی روشنفکری دور افتاده اند که روشنفکری، در تسلیمی بدون و چرا ارزش های غربی دانسته شود؛ زیرا تسلیمی بی قید و شرط تعطیلی عقل و خرد را بهمراه دارد، که با روح روشنفکری و مساز نمی باشد، اگر اعتراض را از روشنفکر بر داریم، او ولگردی بیش نیست، که هیچ کار سازنده ای از دستش برنمی آید. هر اعتراضی را نمی توان نقد روشنفکرانه نام گذاشت، ویژه گی نقد روشنفکری در تازه گی آن است، نه آن که مفهوم قدیمی در لباس جدید آراسته گردد. ویژه گی دوم رشنفکر آن است، که برای آن که روشنفکر در جایگاهش باقی بماند، پیوسته باید کار روشنفکری انجام دهد، در غیر آن گدن بند روشنفکری از گردنش گرفته می شود، و به گردن دیگری آویخته می آید برپایه ی همی استدلال، مدعای بابک احمدی به اثبات می سد، که او در کتاب “کار روشنفکری” خود می گوید، روشنفکر وجود ندارد، آنچه وجود دارد، روشنفکری است(5).
منابع و توضیحات
1. دریفوس افسر اتریشی بود، که شش سال را به اتهامی در “جزیره شیطان” در زندان سپری کرد و بعداً بی گناهی اوثابت گردید. امیل زولا در دفاع از او نامه ای نوشت زیر عنوان “من متهم می کنم” و در پای آن 300 نویسنده امضا کردند. این نوشته بنام نامه ی روشنفکران مشهور گردید.
2. حجاریان، سعید(1391) ماهنامه مهرنامه، 27 سکولاریسم سیاسی بی معناست (گفتگو) تهران.
3. قزلسفلی، محمد تقی (1380) قرن روشنفکران. مرکز بین لمللی گفتگوی تمدن ها. تهران.
4. حجاریان، سعید(1391) ماهنامه مهرنامه، 27 سکولاریسم سیاسی بی معناست (گفتگو) تهران.
5. بنگرید به: بابک احمدی (1379) کار روشنفکری. طرح نو.