سیلی هایی که از برادران بزرگ خوردیم

کاوه جبران
www.arghawan.org

سیلی هایی که از برادران بزرگ خوردیم
٢٥ حمل (فروردین) ١٣٩١
به بهانة نظرسنجی بی بی سی فارسی، برای گزینش «بزرگان ایران زمین»
این متن مقاله‌یی نیست، پژوهشی نیست، اعتراضی نیست، نقدی نیست. این متن فقط یک گلایه است. گلایه از سیاست بازانی که برای یک جغرافیای پاره پارة زبانی، هویت جداگانه‌یی قایل اند. گلایه از سیاست‌گذارانی که فرهنگ را چنان پوست گاوی فرض کرده اند و افتخارات فرهنگی را تنها به همان بخشی منسوب می‌دارند که پس از تقسیم شدن این پوست گاو، سهم آن‌ها شده است. این متن، گلایه‌ از برادرانی‌ست که ادعای بزرگی می‌کنند؛ چه آن‌هایی که خود را وارث اصلی زبان و فرهنگ پارسی می‌خوانند و چه آن‌هایی که خود را قوم برتر خوانده و همیشه در پی حذف زبان پارسی بوده اند. این متن گلایه از برادران بزرگ است.
گمان نکنید که دیوانه‌ام و پرت و پلا می‌گویم، کمی از تعذیب شما تب کرده‌ام. به قول هم‌زبانان ایرانی‌ام، افغانی‌ کثافتی هم نیستم که مایة شرمساری ایشان باشم. یهودی هم نیستم که خواب سرزمین گم شده‌یی را ببینم، مورخ، جامعه شناس و سیاست‌مدار هم نیستم که عوامل اجتماعی و تاریخی را بر مبنای سیاست‌های روزگار استعمار بسنجم. من فقط یک پارسی زبانم که شهروند افغانستانم و این درد را فقط کسانی می‌دانند که در موضع من قرار دارند و بس.

هنگامی‌که اجداد مالکان کنونی همین «بی.بی.سی» سرزمین‌های‌مان را پاره پاره کردند و هرکدام ما را نامی‌ گذاشتند، تنها به خاطر مواد خام‌مان نبود. به جرم چند سده تسلط فرهنگی و زبانی بر خاور میانه و آسیای جنوبی هم بود که مجازات می‌شدیم. نمی‌گویم که فرهنگ ایران بزرگ یا خراسان کبیر یا فلان و فلان. نه…نه منظورم همین مسیری‌ست که سعدی را به بیدل می‌رساند یا رودکی را به فرخی. ذکر پیامدهای دیگرش را دانشگاه‌های اکسفورد و سوربن بهتر بیان کرده اند، اما اگر از من بپرسید، همین قدر می‌دانم که حالا اگر رهنورد زریاب بخواهد با گلرخسار صفی‌آوا و یا محمود دولت آبادی یک پیاله چای بنوشد، گذرنامه‌اش باید دو تا ویزا بخورد.
گپ من نیست، در تاریخ‌های ما نوشته شده است. سرزمینی که در این تقسیم‌بندی سهم ما شد، در آن زبان ما را محکوم کردند. خودمان را اقلیت خواندند، کتاب‌های‌مان را آتش زدند، تا چند سال پیش، از خواندن و نوشتن محروم بودیم، هویت‌مان هم که افغانی‌ست. نام شهرهای مان را آلش کردند، حتا سرزمین مان را نامی ‌نهادند که ذکرش نه در شعر فردوسی رفته بود و نه در نثر بیهقی. اتفاق زیادی نیافتاده بود،‌ اجداد مالکان کنونی «بی. بی. سی»، لگام کار را سپرده بود به دست قبیله.
گپ من نیست، در تاریخ‌های ما نوشته شده است، سرزمینی که در این تقسیم بندی از دست ما رفت. آن را ایران خواندند، مردمش را به دروغ ایرانی نامیدند. حس مالکیت را در آن‌ها تقویت کردند، بیهقی را ایرانی خواندند و هرات را ولایتی در افغانستان، رودکی را ایرانی خواندند و بخارا را شهری در آسیای میانه، نیشابور را با افتخار جزو ایران دانستند، اما بلخ را گفتند که شهری بوده از فلات ایران. سنگ و چوب و سگ و پشکش فکر کردند که این ایرانی که پایتخش تهران باشد، چه عظمتی داشته است!
بیشتر از صد سال است که این سنگ آسیاب بر سر زبان و فرهنگ مشترک می‌چرخد. برادر بزرگ قبیله، سال‌هاست که در گوش ما پف می‌کند؛ زبان افغانستان دری است و فارسی، زبان ایرانی‌هاست. برادر بزرگ هم‌زبان، صدسال است که می‌نویسد؛ فردوسی ایرانی است چون مقبره‌اش در توس است و ما بی‌آن که ادعایی داشته باشیم، هنوز شاهنامه می‌خوانیم.
برادر بزرگ قبیله، نام «سبزوار» را به «شیندند» عوض می‌کند و برادر بزرگ هم‌زبان، نام «سبزوار» را روی یکی از شهرک‌هایی می‌گذارد که خودشان می‌دانند چه کار شرم‌آوری را انجام داده اند. نام خراسان را هم از قبل قبضه کرده اند، بی‌آن که کسی گفته باشد برادر بزرگ هم‌زبان! این نیشابوری که خراسانش می‌گویی، یکی از شهرهای خراسان است، نه کل خراسان.
حتا وقتی سعید نفیسی می‌گوید از این پس پارس را ایران بنامند. هیچ کسی صدای خود را نمی‌کشد و نام ایران به اندازة «عراق عجم» کوچک می‌شود. برادر بزرگ قبیله، به یک طرف صورت ما سیلی می‌زند که مبادا اعتراضی بکنیم و به هویت او صدمه برسد و برادر بزرگ هم‌زبان، به طرف دیگر صورت ما که نشود ادعای مالکیت بر افتخارات تاریخی را داشته باشیم. حالا «بی.بی.سی» و امثال آن حق دارند که تصور بکنند که این برادر بزرگ هم‌زبان، حق دارتر است، می‌تواند میراث‌دار اصلی باشد؛ چون وقتی برادر بزرگ قبیله، دست ما را می‌گرفت تا به زبان پارسی چیزی ننویسیم، برادر بزرگ هم‌زبان که نیما و شاملو و هدایتی داشت. آیا حق دارتر به نظر نمی‌رسد؟
واقعیت این است که در صد سال گذشته دست ما زیر سنگ قبیله له شد و هیچ مجالی نبود این برادر کوچک‌تان را تا پارسی را پالایشی دهد. واقعیت این است که مرکز زبان پارسی پس از هند، به تهران منتقل شده است. واقعیت این است که همة کتاب‌های پارسی را شما تولید می‌کنید، واقعیت این است که جهان معاصر را از چشم شما شناختیم. واقعیت این است که پارسی را با تکنالوژی شما آشنا ساختید. واقعیت این است که زبان ما را در برابر خشم قبیله شما حمایت کردید.
اما یک واقعیت دیگر هم است. به همان اندازه که فردوسی و کوروش مربوط شماست، میراث ما هم است. به همان اندازه که حافظ و بوعلی سینا و زردشت سهم شماست، مال ما هم است. این‌ها همه واقعیت اند، تنها چیزی که واقعیت نیست، محمد مصدق است. مصدق واقعیت ما نیست. پس شما چرا محمد مصدق را به عنوان یکی از فرزندان ایران زمین، با بزرگانی چون فردوسی و کوروش و بوعلی و زردشت و حافظ،‌ قابل قیاس دانسته اید؟ به چه حقی برادر بزرگ هم‌زبان!؟
بیش از صد سال است که ما و شما در دو جغرافیای متفاوت از هم زنده گی می‌کنیم. درد ما و شما جدا بوده است. تجربة زنده‌گی ما و شما جدا بوده است. تجربة سیاسی، تجربة اجتماعی، تجربة فرهنگی، تجربة دینی، حتا تجربة روشنفکری ما و شما متفاوت است. شما درد رفاه داشته اید، ما درد زنده ماندن. شما غم مبارزه داشته اید، ما غم گریز. شما اندوه نام داشته اید و ما اندوه نان.
آن روزی که ناسیونالیسم رضاشاهی برای شما نام و نشان کسب می‌کرد، هویت ما را قبیلة یحیا می‌زدود. از حق نگذریم، آخوندهای‌تان هم خیلی با شرف‌تر از طالبان ماست. توده را که هیچ نمی‌توان با حزب دموکراتیک خلق مقایسه کرد.
همه را از دم تیغ نگذرانیم، منظورم شمایید، شما گرداننده‌گان بی بی سی فارسی!
گلایه برادر کوچک این است؛ اگر شوونیسم بی بنیادی را که در صدسال گذشته حکومت‌های مان مطرح کرده و می‌کند، عیبی نیست. اگر یک ایرانی امروزی، ابهت فرهنگ ایران را در جغرافیایی تصور کند که به واسطة روس و انگلیس خط‌کشی شده است،‌ گلایه‌یی نیست. بی‌چاره همان گونه پرورش یافته و فهمانده شده است. اگر این افغانی و یا آن تاجیکی، سرزمین‌های‌شان را مهد زبان پارسی بدانند و تصور کنند که اصل خودشان اند و دیگران فرع، باز هم ایرادی نیست. اما شما چرا؟
شما که ادعای روشنفکری دارید، گویا از خردستیزان هم خوش‌تان نمی‌آید. حقیقت و اطلاع رسانی دقیق محور کارتان است، مدعی عقلانیت هستید، شما چرا چنین سیاستی را پیشه کرده‌اید؟
چه تفاوتی‌ست میان شما و آن نظام آخوندی‌یی که به استبداد متهم است؟ اگر آن‌ها واقعیت‌ها را بر مبنای احساسات دینی از نظر دور می‌دارند، شما همان واقعیت‌ها را بر مبنای شوونیسمی‌که بیخی کورتان کرده است، پنهان می‌کنید.
البته جسارت برادر کوچک تان را ببخشید! استبداد برادر بزرگ قبیله، روی روان ما تاثیر گذاشته و گاهی عفت کلام رعایت نمی‌شود.
حالا شما حق می‌دهید به آنانی که به شما بدگمان شوند و تصور کنند که شما درست در جای پایی گام می‌گذارید که استعمار انگلیسی آن را مشخص کرده بود؟ اگر مردمان ما از روی ناآگاهی و احساسات، فرهنگ مشترک را پاره پاره می‌کنند، شما بر مبنای خرد انگلیسی واری که نظریه پرداز این پروژه بوده است.
هر چند کارتان خیلی حرفه‌یی‌ست. کسی به نیت و برنامه‌ریزی تان شک نمی‌کند، در ظاهر هم زیر همان نظرسنجی‌تان می‌نویسید که:« لازم به ذکر است که این رای گیری، یک نظرسنجی علمی ‌نبود و نتیجة حاصل از آن، تنها نظر بخشی از مخاطبان بی‌بی‌سی فارسی است و لزوما نظر کلی فارسی زبانان را بازتاب نمی‌دهد.»
خیلی خوب است، پس چرا عنوان درشت می‌زنید که انتخاب بزرگ‌ترین شخصیت تاریخ ایران زمین؟ آیا این کار به معنای قاپیدن افتخارات مشترک تاریخی نیست که از آوان پیدایش سرزمین جدیدی به نام ایران در اثر سعی استعمار، چنین رفتاری وجود دارد؟
نوشته اید که در آغاز تعدادی از کارشناسان و چهره‌های دانشگاهی این شش نفر را از میان شخصیت‌های پیشنهاد شدة شما برگزیده اند. کی‌هایند این شخصیت‌های برجسته و دانشگاهی شما که مصدق را در کنار زردشت و فردوسی قرار داده اند؟ حالا این شخصیت بزرگ تاریخی(محمد مصدق) برای من کابلی و یا برای آن بخارایی و یا خجندی چه کاری انجام داده است که در جمع بزرگان تاریخ ایران زمین قرار گرفته است؟ آیا عرق شرم بر پیشانی تان نمی‌نشیند از این دروغ‌های بزرگی که به مردم می‌گویید؟
این تاریخ مشترک است برادربزرگ هم‌زبان، لطفاً کمی‌خرد و پژوهش. این احساسات کاذب میهن پرستی آدم را کور می‌کند. اجازه بدهید دیگرانی که از دید شما غیرایرانی هستند، نیز در این افتخارات خود را شریک بدانند. خیلی غیرایرانی نیستیم، برادر بزرگ هم‌زبان! بچة همین هرات و بلخ و غزنه و کابلیم. عذر می‌خواهم آیا این جاها را جزو ایران زمین قبول دارید؟
می‌گویم اگر قبول ندارید، سه چهار تا شهرک دیگر را در حوالی همدان، به همین نام‌ها مسما کنید که حساب تان کامل شود.
تقصیر شما نیست. شیوة آموزش همین گونه بوده است. چشم که باز کردید، برای‌تان گفته اند: چو ایران نباشد تن من مباد! و شما خیال کردید که گپ تمام است. نه، خیلی دیری‌ست که پاره‌هایی از تن تان با شما نیست.
حالا که به برکت باز شدن درهای آرشیف اسناد دور استعمار، همة ما دروغ‌های‌مان را می‌دانیم، حتا شما که ناف زبان و فرهنگ پارسی اید. ولی دل کندن از این دروغ‌ها خیلی سخت است، ما با این دروغ ها پرورش یافته‌ایم، بزرگ شده‌ایم، خو کرده‌ایم و در آن جا زده‌ایم. شما هم‌چنین. به خاطر حفظ این دروغ‌هاست که دروغ دیگری می‌گویید. به خاطر اثبات چیزی که نیستید به صورت ما سیلی می‌زنید و ما هیچ واکنشی نداریم، جز این که بگوییم، برادر بزرگ هم‌زبان! ضربة دست‌تان خیلی سنگین است.