استاد تخاری هم رفت . . .

عبدالرحیم احمد پروانی

ثور پنجاه و هفت بود که کمونیست ها به قدرت رسیدند و پدرم، عبدالواحد احمد پروانی که ولسوال غوریان هرات بود و تا آن زمان تقریبا سی سال سابقه خدمت داشت، به کابل فرا خوانده شد تا “منتظر بی معاش” بماند. برادر بزرگم قبلا در دانشکده انجنیری کابل پذیرفته شده بود و در کابل می زیست. من و برادر دیگرم که او هم بزرگتر از من بود به کابل آمدیم و هر دو سه پارچه های خود را به لیسه نادریه، که تازه به لیسه عمر شهید تغییر نام داده بود، بردیم. برادرم در آن لیسه پذیرفته شد و من که صنف ده بودم، نسبت نبود جا، به مکتب متوسطه خیرخانه معرفی  و به صنف ده “ب” شامل شدم .  استاد سخیداد پروانی که نگران صنف بود، با خوشرویی و مهربانی مرا به صنف برد و به شاگردان و استاد سید وزیر الدین آغا استاد ریاضی که مشغول تدریس بود، معرفی کرد. در حالی که این کلمات را تایپ می کنم، هنوز درد و سوزشی را احساس می کنم که فقط بیست دقیقه پس از ورودم به صنف از چندک استاد ریاضی احساس کردم. (قصه اش باشد که سر دراز دارد و جای دیگری به کار

دلهره و نگرانی عمیقی داشتم. محیط جدید، چهره های نا آشنا و کنجکاو  و من خجالتی و تا حدی ترسیده، آخر بار اول بود که به مکتبی در کابل می رفتم. تا قبل از آن نسبت مصروفیت پدر به مشاغل دولتی به شهرهای زیادی سفر کرده و صنوف مختلف را تا صنف ده در ولسوالی های مختلفی خوانده بودم. یکاولنگ (بامیان) ، بلخ (مزارشریف)، فراه رود (فراه)، سرشاهی (حصار شاهی یا رودات ننگرهار)، جاغوری (غزنی)، تجربوی شهر چاریکار (پروان)، غوریان (هرات).  اینک اولین بار بود که در کابل به مکتب می رفتم و هنوز بیست دقیقه هم از نشستنم در صنف نگذشته بود که در اثر شیطنت بچه ها، که می خواستند به شیوه معمول به تازه واردی چون من، خوش آمدید بگویند، چندکی جانانه نصیبم شد.

زنگ تفریح، بهانه یی شد که به چهار طرفم نظر بیندازم و هم صنفی های خود را از نظر بگذرانم. در همین سیر و سیاحت بودم که ضربه یی به پشت کله ام خورد و متعاقب آن صدای دوستانه یی چشمانم را به بالا گشتاند تا چهره خندان حشمت … را ببینم که می گفت:

– خوش آمدی آغا،

البته پس از چند دقیقه فهمیدم که آن ضربه فقط ضربه معمولی که گاهی در وطن ما به رسم آشنایی و دوستانه به پس کله می خورد، نبوده، بلکه در کف دست ضربه زننده، چند ساجق تازه جویده پنهان بوده که مرا مجبور ساخت، فردای آن با موهای تراشیده یعنی (سرِ کَل) به صنف بیایم و بیشتر اسباب خنده و تفریح هم صنفی های نازنین خود را فراهم کنم. چُِندک استاد، ساجق جویده در موهایم، خنده های بلند و پرزه های که تا آن وقت نشنیده بودم، مرا دلتنگ و مظطرب ساخته بود که زنگ ختم تفریح به دادم رسید. فرهان که کنارم نشسته و تان آن وقت خاموش بود، گفت:

– دری داریم. . . هنوز او مشغول بیرون کتابش از خانه میز بود که مردی با قد نسبتا  کوتاه، موی و ریش تراشیده وارد صنف شد و با صدای “ولار سی” کفتان به پیشوازش سر پا ایستاد شدیم. گفت:

– فرزندانم بنشینید. بعد در حالی که همه شاگردان را از نظر گشتاند، چشمانش روی من ایستاد ماند و با لحن مهربانانه و صدای نافذ که تا حال در گوش هایم می پیچد گفت:

– این است شاگرد عزیزی که تازه به صنف آمده؟ من با ادب ایستاد شدم و گفتم:

– بلی استاد. با لبخند گفت:

– خوش آمدی فرزندم…

و من جان گرفتم، زنده شدم و روحیه باخته ام را به دست آوردم.

چنین بود که با استاد ضیاء الدین تخاری آشنا شدم و او همو بود که مرا با دنیای زیبای زبان دری آشنا ساخت و او همو بود که تلاش داشت خودش درست حرف بزند و شاگردان را نیز درست خواندن، درست نوشتن و درست گفتن را بیاموزد.

روزها گذشت، هیولای هفت ثور، آهسته آهسته رخ اصلی خود را آشکار می کرد. هنوز چند ماهی نگذشته بود که استاد شفیع خان معلم سپورت، استاد ظریف خان معلم انگلیسی، استاد قیام الدین خان معلم جغرافیه اقتصادی و استاد کوهستانی معلم هندسه طعمه این هیولای تشنه و گرسنه که هر جای “بوی آدمیزاد” را می شمید، می تاخت و درید گشتند. استاد شفیع خان پس از نماز صبح در عقب مسجد نزدیک خانه شان در نزدیکی های سیلو به ضرب گلوله کشته شد. استاد ظریف دیر تر، زندانی و شهید شد استاد قیام الدین به جرم اینکه در صنفی گفته بود، امریکا در تولیدات گندم، جای اول و شوروی جای دوم را دارد، سرش را به باد داد و آن چیزی بود که در کتاب جغرافیای اقتصادی نوشته شده بود. استاد کوهستانی در حالی که مصروف گِل لگد کردن برای کاهگل کردن بام خانه خود در حصه دوم خیرخانه بود، اختطاف و بعد شهید شد.

محمد ظاهر خان سر معلم نازنین مکتب ما (تا جایی که به یاد من است) به جرم اینکه در امتحان چهار و نیم ماه به سوالات سیاسی تمسخر کرده بود، زندانی شد که بعد او را در زندان دهمزنگ ملاقات کردم. جریان آن این بود که در نخستین امتحان چهار و نیم ماه، در پهلوی سوالات هر مضمون که شاگردان باید امتحان می دادند، چند سوال به اصطلاح سیاسی نیز گنجانیده شده بود، مثلا: سوانح رهبر کبیر را بنویسید، اصطلاحات سیاسی ذیل را معنی کنید: آپارتاید، ارتجاع…. البته هر کس که این سوالات را حل می کرد، نیازی به حل سوالات مضمون اصلی نداشت. مثلا اگر امتحان ریاضی بود، شاگرد ضرورتی به حل سوالات ریاضی نداشت، اگر سوالات به اصطلاح سیاسی را حل می کرد، کامیاب بود و فارغ. فارغ از بازخواست و بازپرس و تعقیب. سر معلم صاحب ظاهر خان در چند صنف رفته و به شاگردان گفته بود که کامیابی حالا مهم نیست، اگر می خواهید دانش خود را نشان بدهید، باید سوالات مضمون اصلی را حل کنید، در غیر آن جواب سوالات سیاسی را من (ظاهر خان) برای تان می گویم و شما کامیاب می شوید. همان بود که چند روز بعد، والگای سفید رنگی آمد و ظاهر خان را با خود برد.

  *  * *

چون تازه به کابل کوچ کرده بودیم و خانه ما پر از رفت و آمد بود. گذشته از نزدیکان خانواده، کسان دیگری از دوستان و آشنایان پدرم به خانه ما می آمدند و صحبت ها روی اوضاع سیاسی و نظامی چرخ می زد. کم کم خبرها از مقاومت و از جهاد ها از گوشه و کنار می رسید. پدرم شبانه در حالی که دروازه حویلی را قفل می کرد، در حالی که رادیو را به گوش هایش می چسپاند، به بی بی سی و صدای امریکا گوش می داد و فردای آن وقتی شوهر عمه ام عبدالرزاق خان به دیدنش می آمد، با هم تبادل اخبار می کردند.  کاکای بزرگم مرحوم محمد ابراهیم احمد پروانی که تا قبل از هفت ثور رییس تفتیش و اداری وزارت مالیه بود، به تتمدره رفته بود. کاکای دیگرم شهید دگروال عبدالغفور احمد پروانی از کورسش “کورس امل در کارته چهار” اختطاف و زندانی شده بود. پدرم را به حیث کاتب احصاییه در ولسوالی لعل و سرجنگل مقرر کرده بودند، اما بعد از اینکه پدرم با رفتن به آن جا موافقه کرد، از تصمیم خود برگشته و گفته بودند تا اطلاع بعدی در خانه بنشیند، اما نمی دانم چند روز به وزارت آمده و حاضری امضاء کند.

  * * *

آمر مکتب ما، سندیگل خان که از خلقی های سرخ و از لیسه استقلال به متوسطه خیرخانه آمده بود، از فداییان سوسیالیزم و کمونیزم بود. در و دیوار مکتب را با نشان های “خلق” و شعار های عجیب و غریب پر کرده بود. در اوایل، قبل از آن که جیپ سوار شود، ریکشایی داشت با زنگوله ها و توپک های فراوان که با آن به مکتب می آمد. افتخارش این بود که چپه یخن های پیراهنش پاک نیست و چرک آلود بودن آن را نشان وابستگی اش به زحمتکشان می دانست. تفنگچه اش را در کمربند پتلون، درست زیر نافش می زد تا همه ببینند. شانه به شانه عتیق عالمیار که شاگرد صنف ده، اما منشی سازمان خلقی جوانان مکتب و برادر وزیر ترانسپورت بود، ته و بالا می رفت و همه کوشش اش این بود تا شاگردان مکتب را با “روحیه خلقی و انترناسیونالیزم” تربیت کند. عتیق عالمیار که همیشه پیراهن سرخی می پوشید تا انقلابیگری خود را در معرض دید همگان خود بگذارد، نیز کلا شنیکوفی در دست می گشتاند و با فرید کور (چون یک جشمش گّل داشت، کور می گفتندش) و محمود کلوله ( بعد در دشت برچی ترور شد) گروهی را تشکیل داده بودند که مکتب را بیشتر به یک آموزشگاه موسیقی تبدیل کرده بودند تا کانون درسی. ( این هم باشد تا در وقت دیگر به آن بپردازم).

اداره مکتب به دست همین کسان بود. یاد اسد خان سر معلم ما به خیر که هر وقت ما را نگران و غمین در گوشه یی می دید، با خنده می گفت:

– رَی نزنین این روزها نمی ماند… و آن روزها نماندند، اما بسیار کس و چیزها را با خود بردند.

 2

عصر بود که از کتابخانه عامه خیرخانه بیرون شدم، قدم زنان طرف قلعه نجارها روان شدم تا به خانه ما که در سرک نانوایی بود، برسم. دو کتاب از کتابخانه گرفته بودم تا در خانه مطالعه کنم. هنوز از پروژه نگذشته بودم که موتر والگایی کنارم ایستاد و دو نفر از آن پایین شدند. یکی شان کنار موتر ایستاد و دیگرش طرف من آمد و از من که بالطبع ایستاد شده بودم، پرسید:

– نامت عبدالرحیم است؟ گفتم: بلی عبدالرحیم است.

– خانه تان کجاست؟ گفتم که در کجاست. بعد در حالی که تفنگچه اش را بیرون آورده و نشانم می داد، گفت:

– بیا که خانه برسانیمت. سپس بدون اینکه منتظر جوابم شود، در حالی که مرد دومی نیز کمکش می کرد، از زیر بازوهایم گرفتند و به داخل والگای پرده دار کشانیدم. ..

هنوز صنف چهار مکتب و در بلخ بودم که کتاب “قلاب ماهی” پرویز قاضی سعید را خواند بودم. بعد با کتاب های امیر عشیری و  ارونقی کرمانی و … آشنا شده بودم. در آن زمان که موتر والگا به صوب نامعلوم حرکت می کرد، خود را در جای ریچارد یا  سامسون می دیدم. خطر را احساس نمی کردم و سرشار از احساسات بودم. شاید بیست دقیقه موتر والگا سرک های کابل را عبور و داخل خانه یی تقریبا روبروی وزارت داخله شد. مردی که کنارم بود، به زور از موتر پایینم کرد. داخل عمارت دو منزله یی شدیم. مرا مستقیما به زیرزمینی بردند و دروازه را پشت سرم بستند. دو یا سه ساعت بود که مرد دیگری آمد و مرا با خود به منزل دوم به اتاقی که در گوشه آن میز بزرگی خود نمایی می کرد برد و با فشار دست بر شانه هایم، مجبورم ساخت بر چوکی یی که روبروی میز بود، بنشینم. لحظاتی بعد مرد دیگری که لباس شخصی داشت، وارد اتاق شد و روبرویم نشست. در حالی که به چشمانم خیره شده بود، اوراقی را روی میز انداخت و گفت:

– کدام این ها را تو نوشته کردی؟ من به ورق ها را که روی میز پراگنده شده بود، گرفتم، چشمم به شبنامه هایی خورد که طی دو سه هفته اخیر در خیرخانه تکثیر شده بود. به آرامی گفتم که هیچکدام را من ننوشته ام. مرد در حالی که یک ورق از شبنامه ها و یک ورق سفید و قلمی را روبرویم گذاشت، از من خواست تا شبنامه را بازنویسی کنم. چنان کردم. (1)

مرد با دقت و وسواس دستنویس من و شبنامه را با هم تطبیق داد. بعد با لهجه غلیظ و زشت در حالیکه خود را تا زنخ روی میز خم کرده بود، گفت:

– فکر نکو از گیر ما خلاص میشی. من بی پروا در حالی که خطر را احساس نکرده بودم، با خنده گفتم که چیزی ندارم پنهان کنم. گفت:

– گوش کو، ما و تو می بینیم، فکر نکو بسیار هوشیار هستی. گفتم:

– کی گفتم هوشیار هستم. گفت:

– خرِ چاریکاری ها از هوشیاری بادرنگ می خورند، اما مه بادرنگ را از ……….. تان می کشم. من خندیدم. این ضرب المثل را بار اول بود که می شنیدم.

هنوز من می خندیدم که مرد از جایش بلند شد و کسی را صدا زد. جوابش نیامد. بعد دشنام غلیظی داد و از اتاق بیرون شد. چشمم به کتابچه یادداشتش که روی میز و باز بود، خورد. خود را جلو کشیدم و به خواندن صفحه کتابچه که باز بود، پرداختم. اول نام خود و صنف خود را دیدم. بعد نام استاد تخاری را دیدم که که زیر نامش خط سرخ کشیده بودند. می خواستم که کتابچه را ورق بزنم که صدایی از دهلیز آمد و من آرام روی چوکی خود نشستم. …

این بار به چشمانم تکه سیاهی بستند. سوار موتری شدیم… سر کوچه ما پایینم کردند. هیچوقت فراموشم نمی شود که وقتی وارد خانه شدم، پدرم را دیدم که روی حویلی نشسته و اضطراب و نگرانی در چهره اش موج می زد…

 *  * *

فردایش که مکتب رفتم، به دیدن استاد تخاری شتافتم. در اداره مکتب بود. جریان را برایش گفتم. از نامش و از خط سرخی که زیر نامش کشیده شده بود. لبخند زد. با صدای پر طنین و آهنگین خود در حالی که دستش را روی سینه ستبرش گذاشته بود، گفت:

– فرزند عزیز تخاری، این ها دیر نمی پایند..

 *  * *

روزها گذشت، من بار دیگر زندانی شدم. من نه که همه خانواده ام، پدرم، برادرانم. این بار وضعیت تا وضع قبلی فرق کرده بود. برق، چوب، مشت و لگد وسایل ساده پذیرایی میزبانان ما در وزارت داخله حکومت خلقی بودند. برادرانم زود آزاد شدند. پدرم شهید شد. کاکایم شهید شد. پسر کاکایم شهید شد. من دیرترک ماندم.

وقتی به مکتب برگشتم، اوضاع تغییر کرده بود. برای رفتن به تشناب های مکتب باید به اداره مکتب می رفتی تا سندیگل بند دستت را مهر می کرد. اگر به تشناب می رفتی، دو مهر، اگر برای آب نوشیدن به تانکر می رفتی، یک مُهر.

هر صبح قبل از شروع درس ها باید در صف می ایستادی تا ترانه خلق را با گروه هنری مکتب با صدای بلندمی خواندی. بعد سخنان “انقلابی” سندیگل را می شنیدی که سه واژه سیاسی را شرح می داد و دوازده شاگرد باید آن را بعد از اینکه در مقابل صف ایستاد می شدند، باید تکرار می کردند. به خصوص کسانی که با “امپریالست ها” روابط داشتند و به ویژه من که به گفته سندیگل، فامیلم با امپریالیزم بین المللی در ارتباط بود، چون پدر و کاکایم و پسر کاکایم شهید شده بودند.

یگانه دلخوشی ام در آن شرایط دهشتناک و و حشتبار که حتی وقتی می خواستم تشناب بروم باید به اداره مکتب نزد سندیگل  یا سازمان جوانان نزد عتیق عالمیار بروم تا دستم را دو مُهر بزند، ساعت درسی استاد تخاری بود که مرا نفس تازه و روحیه نوینی می داد.

* * *

استاد تخاری، شخصیت برازنده، معلم آگاه و مسوول بود. به یک کلمه، معلم برازنده زبان دری بود.  به تلفظ کلمات و واژه ها اهمیت فراوان قایل بود. روزی از من خواست تا شعری از روی کتاب بخوانم. این بار صنف دوازده بودم. دو سال از آن زمانی که استاد تخاری را بار اول دیده بودم، گذشته بود. همواره وقتی استاد تخاری از من می خواست چیزی بخوانم، دلهره می داشتم. زیرا چنانکه گفتم، وی به تلفظ واژه ها اهمیت فراوان قایل بود. نمی دانم، یادم نیست کدام شعر، اما یادم است با شیوه یی که استاد تخاری مرا پرورانده بود، می توانستم و می توانم دو سطر پایینتر، گاهی بیشتر از جایی را که می خوانم، از نظر بگذرانم. هنگامی که مصراع شعر را می خواندم، در دو بیت پایینتر چشمم به واژه “اشاره” خورد. با خود در جنگ شدم که “اُشاره” بخوانم، چنانکه بین پروانی ها رواج است، یا “اِشاره”. در همین جنگ و جدال بودم که به “اشاره” رسیدم و آن را “اُشاره” خواندم. تا “اُشاره” گفتم، استاد تخاری که در عقب صنف ایستاده بود، با آواز پر طنین خود صدا زد:

– فرزند چاریکاری تخاری، اُشاره نی، اِشاره. و بعد در حالی که مثل همیشه دستش را روی قلب خود گذاشته بود، گفت، شعر سعدی را می خواندی، چنان بخوان که روحش را آزرده نسازی.

هر شاگرد را “فرزند عزیز تخاری” خطاب می کرد. هر از چند گاهی بین شاگردان صنوف مختلف مشاعره راه می انداخت و بهترین ها را می نواخت. در مشاعره هایی که داشتیم، اشعار به اصطلاح ضعیف را نمی پسندید و قبول نمی کرد. هر گاه به حرف “ت” می رسیدیم و می خواندیم:

ترا تیشه دادم که هیزم بکن/نگفتم که دیوار مردم بکن

فریاد می زد:

– فرزند عزیز تخاری، مولانا و سعدی و فرودسی را در قبرشان سوزاندی. شعری بخوان که سزاوار خواندن باشد…

 3

سال ها گذشت و یک روز در پروژه خیرخانه دیدمش. با همان صولت و عظمتش. شتابان دویدم. بر دست هایش بوسه زدم. از حالش پرسیدم. گفت دوران بازنشستگی فرا رسیده است. گفت مردم از او خواسته اند تا خود را به حیث وکیل مردم خیرخانه خود را در شورای اهل حل و عقد کاندید کند. گفت در این باره فکر می کند. هر لحظه بیم اصابت راکتی می رفت که از چهار آسیاب به سوی کابل شلیک می شد، ایستادن روی جاده، تقریبا مفهوم خود کشی داشت. درست دو سه ساعت قبل، حزب اسلامی حصه اول خیرخانه را راکتباران کرده بود. دقایقی با هم صحبت کردیم و بعد از هم جدا شدیم.

 4

خواندم که  استاد تخاری به رحمت حق پیوست. روحش شاد و یادش گرامی باد. استاد تخاری شاگردان زیادی پرورانده است. او را به حق می توان یکی از استادان زبان دری در معارف افغانستان خواند. او از جمله آن افراد کم توقع، اما با رسالت و با پشتکار بود که شغل شریف معلمی را خیلی جدی می گرفت،  همه شاگردان آن زمان  لیسه خیرخانه، به ویژه ما شاگردان رشته اجتماعیات، این را می دانستیم که خداوند نعمت بزرگی برای ما داده است و آن استادان خوب مکتب ما و بارزترین آن ها استاد تخاری است.

(1) – ان شاء الله تفصیل این واقعات را در نوشته مفصلتری خواهم آورد.