Category Archives: فرهنگ

شب یلدا

حافظ درویش، شاعر جوان

حفیظ‌ الله درویش، دانشجوی سال دوم دانشکده حقوق دانشگاه خورشید است. چند سالی است به سرودن شعر رو آورده است. امیدوار هستم در این عرصه خوب بدرخشد.

ح.ن.درویش

امشب شب یلداست و من بی‌قرار تو
در کـوچه‌های خسته‌ِ، چشم انتظار تو

یک یک منظومه‌های بلند آسمانی من
خورشید و ماه شوم هـم بر مدار تو

زیبا ترین قصیده‌ی باران منی امشب
می‌خـوانم عاشقانه غزلی در بهار تو

نجیب بـوی می‌وزد از واژه‌هـای من
اشعار وغزل از من‌ُ بوسه زرخسار تو

بخشم عاشقانه دلم را، بر قامتِ رسایت
باشد تا بی بهانه شوم جا اندر کنار تو

جایی که عشق دل می‌شود نیز دچار تو
از من عجیب نیست که ‌شوم بی قرار تو

امشب شب یلداست عزیزم مبارکت بادا
یک دمی آ گرم شود آغوش من و کنار تو

گنبد دل

محمد وسیم شیرزاد

گنبد دل
محمد وسیم شیرزاد دانشجوی سال دوم حقوق در دانشگاه خورشید است. شیرزاد از نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه داشت و خود نیز شعر می‌سراید. تازه ترین غزل او را به عنوان نمونه‌یی از اشعارش برگزیده ام.

گنبد دل

محمد وسیم شیرزاد

وقتی به یاد چشم تو دل تنگ می‌شود
بغضی درون سینه‌ی من سنگ می‌شود

این خنده‌ های تُست همان یادگار من
که بر دلِ یتیم من آهنگ می‌شود

شعری ز چشم خیس تو سرچشمه می گرفت
درد آور است، شعر که بی رنگ می‌شود؟

شاید دلت ز غم بشود بی خیال من
اما بدان که در دل تو جنگ می‌شود

این درد ها ز گنبد دل شکل می گرفت
دردی درون کودک تو ونگ می‌شود

حالا که فرصت است به یکبارگی بتاب
هرچند روی مرقد من سنگ می‌شود

استاد تخاری هم رفت . . .

عبدالرحیم احمد پروانی

ثور پنجاه و هفت بود که کمونیست ها به قدرت رسیدند و پدرم، عبدالواحد احمد پروانی که ولسوال غوریان هرات بود و تا آن زمان تقریبا سی سال سابقه خدمت داشت، به کابل فرا خوانده شد تا “منتظر بی معاش” بماند. برادر بزرگم قبلا در دانشکده انجنیری کابل پذیرفته شده بود و در کابل می زیست. من و برادر دیگرم که او هم بزرگتر از من بود به کابل آمدیم و هر دو سه پارچه های خود را به لیسه نادریه، که تازه به لیسه عمر شهید تغییر نام داده بود، بردیم. برادرم در آن لیسه پذیرفته شد و من که صنف ده بودم، نسبت نبود جا، به مکتب متوسطه خیرخانه معرفی  و به صنف ده “ب” شامل شدم .  استاد سخیداد پروانی که نگران صنف بود، با خوشرویی و مهربانی مرا به صنف برد و به شاگردان و استاد سید وزیر الدین آغا استاد ریاضی که مشغول تدریس بود، معرفی کرد. در حالی که این کلمات را تایپ می کنم، هنوز درد و

سیلی هایی که از برادران بزرگ خوردیم

کاوه جبران
www.arghawan.org

سیلی هایی که از برادران بزرگ خوردیم
٢٥ حمل (فروردین) ١٣٩١
به بهانة نظرسنجی بی بی سی فارسی، برای گزینش «بزرگان ایران زمین»
این متن مقاله‌یی نیست، پژوهشی نیست، اعتراضی نیست، نقدی نیست. این متن فقط یک گلایه است. گلایه از سیاست بازانی که برای یک جغرافیای پاره پارة زبانی، هویت جداگانه‌یی قایل اند. گلایه از سیاست‌گذارانی که فرهنگ را چنان پوست گاوی فرض کرده اند و افتخارات فرهنگی را تنها به همان بخشی منسوب می‌دارند که پس از تقسیم شدن این پوست گاو، سهم آن‌ها شده است. این متن، گلایه‌ از برادرانی‌ست که ادعای بزرگی می‌کنند؛ چه آن‌هایی که خود را وارث اصلی زبان و فرهنگ پارسی می‌خوانند و چه آن‌هایی که خود را قوم برتر خوانده و همیشه در پی حذف زبان پارسی بوده اند. این متن گلایه از برادران بزرگ است.
گمان نکنید که دیوانه‌ام و پرت و پلا می‌گویم، کمی از تعذیب شما تب کرده‌ام. به قول هم‌زبانان ایرانی‌ام، افغانی‌ کثافتی هم نیستم که مایة شرمساری ایشان باشم. یهودی هم نیستم که خواب سرزمین گم شده‌یی را ببینم، مورخ، جامعه شناس و سیاست‌مدار هم نیستم که عوامل اجتماعی و تاریخی را بر مبنای سیاست‌های روزگار استعمار بسنجم. من فقط یک پارسی زبانم که شهروند افغانستانم و این درد را فقط کسانی می‌دانند که در موضع من قرار دارند و بس.

چالش نسبیت فرهنگی

نویسنده: جیمزراشل
برگردان: عبدالرحیم احمد پروانی
چگونه فرهنگ¬‌های مختلف قوانین مختلفی دارند؟
داریوش، شاه ایرانِ باستان در جریان لشکرکشی¬‌های خود، شیفته‌¬ی تفاوت‌های فرهنگی گردیده بود. مثلاً او دریافته بود که کالا‌‌ت‌¬ها (قبیله‌¬یی در هندوستان) پس از مرگ پدر، جسد او را می‌¬خورند. یونانی‌¬ها، طبعاً چنین کاری نمی‌کردند. آنها مرده‌های خود را می‌¬سوزاندند و این آیین تشییع را منحیث شیوه¬‌یی طبیعی و مناسب برای از بین‌بردن جسد قلمداد می‌کردند. داریوش می¬‌پنداشت احترام به فرهنگ¬‌های مختلف، بخشی از درک پیچیده‌¬گی‌¬های جهان است.

جستاری در نام و نشان ساسان و ساسانیان

نويسنده: جواد مفرد کهلان

مطابق گفتۀ علی مظاهری در جلد دوم کتاب جادۀ ابریشم، منابع بیزانسی و چینی (آمیانوس مارسلینوس و تاریخنامه تانگ شو) تبار ساسانیان از سکاها است. آمیانوس مارسلینوس گوید:

“همه آلانها دارای انضباط سپاهیگری هستند و در سایه همین قسم زندگی است که ساسانیان نیز که اصلاً سکایی نژاد هستند تا این درجه استعداد جنگی دارند (صفحۀ ۷۵۹ جلد دوم جادۀ ابریشم). تاریخنامه تانگ شو چینیان نیز می گوید: ” شاه پوسه (پادشاهان ساسانی پارس) زادۀ یک شاخه جدا شده از کوشان شاهان (سکائیان سمت افغانستان) بود (صفحۀ ۷۱۷ جلد دوم جادۀ ابریشم). این گفتۀ منبع چینی با مندرجات کتاب پهلوی اردشیر بابکان و شاهنامه فردوسی همخوانی دارد که ساسانیان را ایرانی تبارانی مهاجر به سمت هندوستان عودت داده شده از آنجا به سمت پارس معرفی می نمایند.

نهضت اسلامی افغانستان، دولت مجاهدین، امارت اسلامی طالبان و جمهوری اسلامی از چاپ برآمد

کتاب”نهضت اسلامی افغانستان، دولت مجاهدین، امارت اسلامی طالبان و جمهوری اسلامی”بحثی در مورد جریان اسلام گرایی افغانستان در اواخر سده بیستم و اوایل سده بیست و یکم عیسوی است. در این کتاب روند شکل گیری نهضت اسلامی که در رسانه ها و تحلیل نویسندگان مختلف با نام اسلام گرایی، اسلام سیاسی و بنیاد گرایی اسلامی نیز معرفی می شود مورد بحث قرار می گیرد. این روند شامل سالهای زایش جریان اسلام گرایی در نیمه دوم سده بیستم و تقابل خونین این جریان با جنبش چپ مارکسیستی و سپس صعود و سقوط آن در میدان قدرت سیاسی می شود.

ابزار های سرد شکار در شمالی

عصر دولتشاهی

 یادداشت: درین نوشته تلاش کرده ام یکی از مهارتهای نوشتن- نوشتن متون تشریحی (descriptive writing) را به کار ببرم. متون تشریحی در نوشته های علمی و به ویژه آنچه علوم تجربی گفته شده است، کار برد بیشتر دارد. اما همچو متنهایی جایگاه خاص خود را در داستان نویسی نیز داشته است. در گذشته نیز یکی دو تلاش درین زمینه کرده ام. چرا که فکر می کنم جایگاه همچو نوشته هایی در ادبیات و نوشته های هم میهنان ما خالیست. امید است دوستان دیگر نیز که قلمی بهتر و رساتر دارند، درین عرصه کارهایی را رویدست بگیرند.

طواف کعبۀ دل

طواف کعبۀ دلOLYMPUS DIGITAL CAMERA

سید همایون شاه عالمی
طواف ِ کعبۀ دل کن اگـــر داری ز فرصـت ها
به کـوی عشق منزل کن که یابی اوج ِ عزت ها
مــــــراد از گــشتنِ کعــبه نمایی همــــدلی باشد
سکونت در دلِ مـــــــردم بیارد مــوج ِ دولت ها
ز بهر خـانه یی خـــــــالی تماشایی مشو ای دل
مقـــــام ِ دل گـــرفتن هـــــا بوَد انبارِ  ثروت ها
ز حق ِ خون ِ ملّـت گر روان گـشتی بدان کعـبه
به ظاهر حاجی گــویندت ولی مانی به ذلّـت هـا

اشعاری از سید همایون شاه عالمی

شوق پرّش

تا پیام عــــــــید آمد هر غمـــــــی را کم کند

حاجی پیغــــــامی برد تا هر دلی بی غم کند

میشگافد آن صفا و مروه را با پای ِ خـویش

این چنین اسماعیل ِ ما چشمه یی زمزم کــند

بگذرد از حبّ ِ فرزندش براهــــــــیم با خدا

عهد ایمان ِ خودش را یکسره محــــــکم کند

پیش ِ پای ِ یار قربان کرده آن گـــوشه جگر

او نه کاری کرده با سهـــراب گر رستم کند

خلیل امیر و آثارش در یک نگاه کوتاه

عبدالرحیم احمد پروانی

به دو دلیل در پی آن نیستم که آثار خلیل امیر را به نقد بگیرم. نخست اینکه نقد آثار او کار سهلی نیست ، دستکم برای من که نقاش نیستم و دوم اینکه هر اثر خلیل امیر دنیایی از سخن در خود نهفته دارد و بیننده به قدر فهم و درک خود می تواند برداشت های متفاوتی از آثار این هنرمند داشته باشد. پس این کار را می گذارم به اهل فن و خواننده گان با ذوق و چیز فهم و اما در این نوشته فقط می خواهم خلیل امیر را که هنرمندیست کم حرف، متواضع و بی مدعا به معرفی بگیرم و نمونه های از آثار را در معرض دید شما قرار بدهم.

خلیل امیر نقاش هنرمند www.arghawan.org

خلیل امیر نقاش هنرمند
www.arghawan.org

خلیل امیر مرادخانی کابل به دنیا آمد و دوره ابتدایی و متوسطه را در مکاتبل مختلف شهر کابل به پایه اکمال رسانید. پس از اتمام صنف دوازده در  وزارت پلان به کار مشغول شد. بعد به عسکری رفت و متعاقب آن برای تحصیلات عالی به ماسکو رفت. پس از اکمال تحصیل به کشور برگشت ودر وزارت کار و تامینات اجتماعی شامل کار شد. در سال 92 به کابل آمد و اینک در شهر هامبورگ جرمنی زنده گی می کند.

نسبت روشنفکر و سیاست در افغانستان

کار روشنفکری وجود دارد، روشنفکر  وجود ندارد
 
نویسنده: عبدالحفیظ منصور
 
چکیده
در این نبشته از چگونگی پیوند روشنفکر و سیاست سخن رود. کسانی هر دانشگاه دیده را روشنفکر گویند. عده ای غرب مشربی را روشنفکری می دانند. شماری هم میان اپوزیسیون سیاسی و روشنفکر خلط می دارند و آن دو را یکی می انگارند. هستند شماری هم که کار سیاسی را مترادف با کار روشنفکری وانمود می سازند.
نویسنده بدین باور است، که آنچه وجود دارد و می تواند مورد بحث قرار گیرد، کار روشنفکری است نه روشنفکر. زیرا روشنفکری نه مقام اداری است و نه رتبه ی علمی، و نه شان اجتماعی، بلکه ویژه گی ایست، که هر شخص می تواند، با کاری نفادانه امید بخش، دگرگون طلب و به سود طبقات محروم و ستمدیده کار روشنفکری انجام دهد. میان روشنفکر و سیاستمدار هم از لحاظ هدف و هم از رهگذر شناخت شناسی تفاوت های بنیادی وجود دارد.

دلایل عقب ماندگی وحشتناک مسلمانان

دلایل عقب ماندگی وحشتناک مسلمانان

نویسنده: عزیز آریانفر
پیشرفت جوامع بشری ره آورد تکامل تاریخی و بلوغ و توسعه آن در کل است. از این رو، بستگی به این یا آن آیین یا تبار یا زبان بالنفسه و به خودی خود نمی تواند دلیل پیشرفت یا پسماندگی به شمار رود.
پرسشی که در این پیوند مطرح می گردد، این است که آیا برای مثال پیروان آیین های مسیحی یا کلیمی همواره در جهان پیشتاز بوده اند یا این پیشرفت در چند سده اخیر رخ داده است؟ آیا مسلمانان همیشه عقب مانده و درمانده بوده اند یا این که چنین چیزی در سده های اخیر رونما گردیده است؟ 

رویای فرهاد (داستانی برای کودکان)

برای مطالعه این داستان روی نام آن کلیک کنید

رویای فرهاد

 

آوازخوان فلسطینی برنده ستاره عرب

از اردوگاه پناهنده گان تا سکوی ستاره عرب

نویسنده: عبدالرحیم احمد پروانی

میلیون ها فلسطینی در مقابل تلویزیون ها خود حلقه زده بودند و با نگرانی جریان مسابقه ستاره عرب را که در مارچ همین سال آغاز شده بود، تماشا می کردند. کمتر کسی گمان می کرد که محمد عساف، آواز خوان تقریباً گمنام فلسطینی که در محافل عروسی هنرنمایی می کرد،  ازاردوگاه پناهنده گان غزه به سکوی ستاره عرب پا بگذارد. اما این جوان بیست و سه ساله در میان نگرانی، التهاب و شور میلیون ها بیننده عرب بر احمد جمال رقیبقدرتمند  مصری و یک بانوی آواز خوان از سوریه پیروز گشت.

محمد عساف ستاره عرب

، محمد  عساف فلسطینی که در اردوگاه پناهنده گان غزه می زیست، در میان التهاب، نگرانی و شور و شعف میلیون ها بیننده عرب به مقام ستاره عرب، دست یافت.  این آوازخوان بیست و سه ساله که در محافل ازدواج آهنگ می خواند، شاید گمان هم نمی کرد  که برنده شدن در این رقابت دشوار، چهدد افتخار بزرگی برای او و ملت فلسطین به بار می آورد. محمود عباس رییس جمهور فلسطین خود با دقت جریان مسابقه را تعقیب می کرد و تیلفونی با محمد عساف صحبت کرده بود. محمود عباس به تمام سفارتخانه های فلسطین در سراسر جهان دستور داده بود تا برای محمد عساف رای جمع آوری کنند. آوازخوانانی که محمد عساف آهنگ های شان را خوانده بود، نیز علنی او را تایید و تشویق می کردند. بماند که میلیون ها فلسطینی، برنده شدن  محمد عساف را افتخاری برای فلسطین و نشانه ای از زنده بودن این ملت آواره و مظلوم می دانستند. تصادفی نبود که محمد عساف پس از برنده شدن به مردم فلسطین کسانی که به گفته او “از دهه ها بدینسو از زنده گی تحت اشغال رنج می برند” ادای احترام کرد.

به گفته خبرنگار “الجزیزه” پیروزی محمد عساف تلاش جمعی فلسطینیان بود که فلسطینی ها را از غزه تا عمان و بیروت و حتی شیکاگو زیر یک چتر گرد آورد. هر فلسطینی که به محمد عساف رای می داد و چهل سنت سهم خود را می پرداخت، می پنداشت که این یک پروجکت شخصی خود اوست و برای پیروزی به مشارکت دیگر فلسطینی ها ضرورت دارد. پیروزی محمد عساف، تنها پیروزی یک آواز خوان در یک مسابقه هنری نه، که نماد اتحاد و مشارکت فلسطینی ها در سراسر جهان نیز بود

از سوی دیگر این رقابت، همبستگی اعراب را با فلسطینی ها نیز به نمایش گذاشت. به گفته رولا امین خبرنگار الجزیره این مسابقه زمینه ای برای اعراب که به فلسطینی ها بگویند: ما شما را فراموش نکردیم. شما همیشه در قلب ما جا داشتید و اکنون هم دارید.

درست پس از پیروزی محمد عساف، او عنوان سفیر جوان ایجنسی سازمان ملل متحد برای پناهنده گان فلسطینی را کسب کرد و محمود عباس رییس جمهور فلسطین او را سفیر حسن نیت فلسطین خواند و پاسپورت سیاسی برایش اعطاء کرد. بانک فلسطین از شروع مسابقات گفته بود معادل قیمت 350000 رای را می پردازد. هر رای = تکست یا پیامک برای محمد عساف 40 سنت قیمت داشت. بعضی از قهوه خانه های کرانه غربی شهر رام الله اعلان کرده بودند که در برابر هر گیلاس قهوه ای که  مشتری فرمایش بدهد، یک رای توسط پیامک به محمد عساف می فرستد.

ابو علی یکی از هتلداران غزه به خبرنگار الجزیره گفت: این مرد جوان نه تنها احساس، رنج و درد ما را بیان می کند، بلکه عشق ما به زنده گی را نیز بازتاب می دهد.

محمد عساف کی است؟

برنامه ستاره عرب از بیروت پایتخت لبنان به نشر می رسد و این دور دوم آن است. دور دوم ستاره عرب با شرکت 24 هنرمند در ماه مارچ سال روان آغاز شده بود.

محمد عساف از پدر و مادر فلسطینی در لیبیا به دنیا آمد  و در اردوگاه آواره گان خان یونس شهر زنده گی بزرگ شد. امکان شرکت محمد عساف در ستاره عرب خیلی اندک بود.  او با تضرع از حماس اجازه شرکت  در مسابقات را کسب کرد و برای مرزبانان مصری رشوت داده بود تا وارد مصر شود و از آنجا به لبنان برود. یکی از فلسطینی ها جای خود را به عساف داد، زیرا او عقیده داشت شانس عساف برای برنده شدن بیشتر از اوست. حماس که در ابتدابه نظر می رسید، دید انتقادی به برنامه ستاره عرب دارد، از موضع خود گذشت.  آخرین لقبی را که محمد عساف پس از برنده شدن کمایی کرد، سفیر هنر فلسطین بود.

صحنه هایی از جریان مسابقه محمد عساف را می توانید در یوتیوب ببنید:
https://www.youtube.com/watch?feature=player_detailpage&v=Ds9TfDyE53E#t=21s

یادداشت: در نگارش این مطلب از خبر نشر شده در الجزیره استفاده گردیده است.

تقدیم به رحیل و احمد پروانی، به امید سلامتی آن عزیزان در غربت

 

محمد اسحق فایز

محمد اسحق فایز

 

محمداسحاق فایز

  بشکفته برسکویِ درختانِ ارغوان

چون نو عروس؛ غنچه پنهان ارغوان

بالیده همچویک شفق صبحگاهیان

لیکن به رنگِ شستة عریانِ ارغوان

دامن  کشیده بوی دلاویزش از زمین

با عطر روح بخش گل افشانِ  ارغوان

شاهان بی اورنگ ها

Burnaby BC. Canada, Deer Lake.June 04, 2013.  Photo: Abdul Rahim Ahmad Parwani www.arghawan.org

Burnaby BC. Canada, Deer Lake.June 04, 2013. Photo: Abdul Rahim Ahmad Parwani
www.arghawan.org

استاد خلیل الله خلیلی

آمد بهار جانفزا با بوی ها با رنگ ها

با گریه ها با خنده ها با صلح ها با جنگ ها

آیینه می بارد سحاب خورشید می رقصد در آب

خواند فروغ ماهتاب در گوش گل آهنگ ها

گویی خمستان است خاک کز وی برآید سینه چاک

این لاله های تابناک هر یک قدح در چنگ ها

هر قطره لرزد بر سمن چون دانه های اشک من

هر گل فروزد در چمن همچون شرار از سنگ ها

زین پس من و ساز سخن در خلوت سرو و سمن

وان دیگران در انجمن سرگرم در نیرنگ ها

ای کاروان روز و شب اندک بران سوی عقب

تا من سرایم از طرب بس دلنشین آهنگ ها

بر فرق پیری پا زنم صد طعنه بر دنیا زنم

جای قدح دریا زنم از بادۀ گلرنگ ها

کودک شوم بازی کنم مستی و طنّازی کنم

از نو غزل سازی کنم با بانگ رود و چنگ ها

در پای کوهسار و طن در ارغوان زار وطن

بوسم گل و خار وطن در ریگ ها در سنگ ها

بر هم زنم چون کودکان این گوی های اختران

تا از شکستن های شان آید صدا فرسنگ ها

نی شام ماند نی سحر نی دود ماند نی شرر

نی این بشر نی خیر و شر نی از خطر ها زنگ ها

قندیل در محراب مرد ناقوس را سیلاب برد

شیخ کهن را خواب برد در باده ها و بنگ ها

نی خلوت شبهای وی نی سوز یارب های وی

یک باره شد دنیای وی بازیچۀ الدنگ ها

بارید سنگ از آسمان نور حقیقت شد نهان

تا رخت بستند از جهان شاهان بی اورنگ ها

 

وطن در شعر استاد خلیل الله خلیلی

وطن در شعر استاد خلیل الله خلیلی

نویسنده: عبدالرحیم احمد پروانی

به بهانه نزدهمین سالروز وفات قافله سالار شعر معاصر دری، استاد خلیل الله خلیلی
برخلاف پندار شماري از سخنوران و خامه پردازان كه گويا استاد پس از ترك ديار، توسن قلم را در قلمرو وطن و وطندوستي به جولان درآورده و در اين باب داد سخن داده است، استاد چه در غربت، چه در تبعيد، چه در هجرت و چه در وطن از ياد وطن غافل نبوده و هر كلامش بويي از وطن دارد و از وطنداران.

به پندار من داوري نادرستي كرده ايم اگر بگوييم استاد پس از مهاجرت به پاكستان، حالش دگرگون گشت و يكباره به وطن پرداخت. چنين تصوري هم نابجاست كه از

استاد مي خواستيم شعري را كه در سال مثلا ۱۳۶۵ سروده بود، در سال مثلا ۱۳۳۵ به رشته تحرير مي آورد. چه اوضاع واحوال كشور و آنچه را كه بر مردمان ستمديده و درد رسيده ما، پس از تجاوز سرخ گذشت، كي مي توانست گمان برد كه استاد از آن بي خبر ماند و اندر آن باب نگفت.
و اما آنچه به وطندوستي و وطن در شعر استاد خليلي ارتباط مي گيرد، بايد گفت كه كمتر شعري از اين ابر مرد قلمرو سخن را مي توان سراغ كرد كه به نحوي از انحا حس وطنخواهي و وطندوستي در آن متبلور نشده باشد.
مگر در غزل تابش شمشير كه استاد در يازده عقرب ۱۳۴۷ سروده، چه مي يابيم:
گردن نخوت دونان شده تا چرخ بلند
صفدر معركه و تابش شمشير چه شد
ماه من در ره تو سر به كف و جان بر لب
روزها منتظرم علت تاخير چه شد
در اين شكي نيست كه استاد خليلي، نه تنها اديب و شاعر بود، بلكه از سياسيون زمان خويش نيز به شمار مي رفته است و چنين مرد چگونه مي توانست در فكر ميهن و وطن نباشد. شاعري ژرف بين و نازك طبع، با دلي زيبا جو و زيبا خواه و سري پر شور و مردي سياسي و وارد به جريانات عصر و زمان خود اين است صفاتي كه در تاريخ ادب زبان فارسي از او شخصيتي جاودانه و نامي ماندگار ساخت.
استاد خليلي كه از طفلي دردها و رنج هاي بيشماري ديد و آزارهاي فراواني را متحمل گشت، چگونه مي توانست دلي مي داشت بي درد كه درد وطن در آن نمي بود، مگر هنگامي كه پدرش را به قتلگاه بردند و خود او را كه در آن دم يازده سال داشت، در خانه زير نظارت گرفتند و از درس و تعليم محرومش داشتند، در ذهن حساس و تيزش اين صحنه ها و ياد ها نقش نمي بست؟ پريشانحالي ها و سرگرداني هايي را كه پس از آن ديد، فراز و نشيب هايي كه در زندگيش مرحله به مرحله حتي از زمان كودكي و نوجواني آمدند، مگر بزرگترين مدرسه براي تشكل شخصيت و فكرش نبودند چگونه مي توان گفت كه خليلي پس از هجوم ارتش سرخ و هجرت به پاكستان در فكر وطن شد؟ اين درست است كه اشعار استاد در هجرت سرشار از سوز و حال ديگر است و بيانگر درد و رنج ملت مجاهد ما، اما بايد در اين مورد دقيقا احوال و شرايطي را در نظر گرفت كه شاعر در آن، دو مرحله زنده گي خود را به پيش برده است.
عشق خليلي را به وطن مي توان در اين شعر به خوبي دريافت كه چگونه به عشق به وطن جنبه تقديس مي دهد:
داند خدا كه بعد خدا مي پرستمت
هان اي وطن مپرس چرا مي پرستمت
ذرات هستيم ز تو بگرفته است جان
با صد هزار جان همه جا مي پرستمت
در نيمه شب كه باز كند آسمان درش
با صد هزار دست دعا مي پرستمت
و اين عشق و محبت به حدي است كه آزار ها و رنج ها نمي توانند در آن خللي وارد كنند:
با آنهمه مصيبت و زندان كه ديده ام
با گونه گونه جور و جفا مي پرستمت
ارباب جاه در خور تعظيم نيستند
از ياد قوم برهنه پا مي پرستمت
و اين عشقي نيست كه به مرور زمان رنگ بازد و زمان و مكان از شدت و حدت آن بكاهد:
در تنگناي زنده گي و خوابگاه قبر
در عالم فنا و بقا مي پرستمت
هم با صرير خامه و هم با زبان دل
هم آشكار هم به خفا مي پرستمت
و آن كه عشق وطن در سر دارد، هيچ گوشه دنيا را با وطن خود، ولو فقير و ويران هم باشد، نه تنها معاوضه نمي كند، كه آن را آتشستان هم مي داند:
اين گرامي خاك پاكم اي وطن
اي فداي خار خارت جان من
گر چه خاك ديگران بس دلكش است
دور از تو د نگاهم آتش است
تو نه خاكي مايه جان مني
هم تو جاني هم جانان مني
جان ما گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آن كه چون تو پاك نيست
تو بمان اي كعبه ناموس ما
اي اميد خاطر مايوس ما
تو بمان اي سنگر آزادگان
زادگاه رادمردان جهان
(كليات، خاك فروش)
استاد وقتي از وطن سخن مي گويد، مي پنداري عاشق دلخسته يي است كه به محبوب دوست داشتني اش شعر مي سرايد:
اي كعبه عشق و خانه شوق
اي مهد جمال و معبد ذوق
اي خاك درت فروغ ديده
بر ديده چو توتيا كشيده
ماه من و آسمان من تو
مهر من و مهربان من تو
هر ذره تو مرا جهاني
هر قطره چو بحر بيكراني
چون مادر مهر پروري تو
صد بار از آن فزونتري تو
و اين محبت و دوستي تا جايي پيش مي رود كه به غيرت و تعصب مي كشد:
هر چيز كه هست در تو زيباست
زان مظهر حسن ذوق پيداست
گويند كه سويس ايشيايي
گويند كه كاليفرنيايي
خار تو ز گلشن جهان به
خاكت ز بهشت ديگران به
در چشم من از همه سري تو
ور هر چه نكو، نكوتري تو
بعد، چون مرد دنيا و دولت ديده است و از رمز سياست و توطئه هاي پنهان و آشكار عليه وطنش آگاه، دلصوزانه پند مي دهد. گويي اين پنديست كه به نام وطن، به مردمش مي دهد و از فاجعه يي قريب الوقوع آگاهشان مي سازد:
اما تو مشو به خويش مغرور
وز مدحت من مباش مسرور
از فتنه عصر باش آگاه
كاينجاست هزار چاه در راه
گيرم كه همه فرشته خويي
اهريمن دهر را چه گويي
اين پند استاد، پند جاودانه است. پندي است كه مردمان وطن ما در همه زمانه ها بايد آويزه گوش خود سازند، چه اين دهر هيچگاهي بي اهريمن نبوده است و نخواهد بود. اهريمناني كه در ادوار مختلف چشم به سرزمين ما دوخته و بر آن تاخته اند، اندك نبوده اند.
استاد در قصيده يي در سال ۱۳۱۵ خورشيدي در باب غزنه (عروس شهرها) گفته بود:
الا تو مهد دلبران و كشور شيران
قرارگاه بزرگان و خانه ابرار
الا تو مهبط علم و محيط فضل و هنر
الا تو قبه اسلام و قبله احرار……
سخنوران تو مرغان عرش را مانند
به جاي نغمه برآرند آتش از منقار
دل سنايي تو طرف ژرف دريايي است
كه ني كرانه پديد است مرو را نه كنار
و سال ها بعد هنگامي كه قرارگاه بزرگان و خانه ابرار زير سم ستوران استعمار سرخ لگد كوب مي شد، در شعر پردرد و گيرايي ديگري در حالي كه از خموشي جامع الازهر در برابر مصايب مردم مسلمان افغانستان در شگفت شده است، وطن خويش را بر كرسي نشينان آن مجمع بزرگ اسلامي چنين مي شناساند:
كشور ما كشور ارباب ايمان بوده است
قرن ها دين الهي را نگهبان بوده است
خانقاه عشق و خلوتگاه عرفان بوده است
سنگر مردان و ماواي دلبران بوده است
(خطاب به جامع الازهر، كليات، ص. ۲۱۸)
استاد در هر جا و درهر حالي كه بوده، با وطنش به سر بده و هر گاهي كه بنا به دلايلي دور از وطن به سر مي برده، باز هم ياد وطن در دلش زنده بوده است. وي زماني كه سفير افغانستان در جده بود، خود را در بند مي ديد. به ياد وطنش مي تپيد و مي سوخت و اين احساس، در جامه غزل زيبا و جاودانه اش از خامه سحرانگيزش چنين تراوش كرد:
ناله به دل شده گره راه نيستان كجاست
خانه قفس شد به من طرف بيابان كجاست
اشك به خونم كشيد آه به بادم سپرد
عقل به بندم فگند رخنه زندان كجاست
گفت پناهت دهد در ره آن خاك شو
آنكه شدم در رهش خاك بگو آن كجاست
روز به محنت گذشت شام به غم شد سحر
ساقي گلچهره كو نعره مستان كجاست
در تف اين باديه سوخت سراپا تنم
مزرعم آتش گرفت نم نم باران كجاست…
خوب و بد زندگي بر سر هم ريختند
تا كند از هم جدا بازوي دهقان كجاست
برق نگه خيره شد شوق ز دل رخت بست
خانه پر از دود شد مشعل رخشان كجاست
ناله شدم غم شدم من همه ماتم شدم
آن دل خرم چه شد آن لب خندان كجاست
ابر سيه شد پديدار باز به چرخ سخن
اختر برج ادب مرد سخندان كجاست
هم نظر بوعلي هم قدم بوالعلا
هم نفس رودكي هم دم سلمان كجاست
مرد نمير به مرگ مرگ از او نامجوست
نام چو جاويد شد مردنش آسان كجاست
استاد هنوز در جده بود كه بهار سال ۱۳۴۶ از راه فرا رسيد. و اما كجاست بهار وطن كه دل او را طراوت و تازگي مي بخشيد. استاد قلم بر كشيد و سرود:
نو بهار آمد و آبي ز سحابي نكشيد
غنچه بر شاخ نخنديد و نسيمي نوزيد
ابر آشفته نگسترد به صحرا دامن
سيل ديوانه در اين دشت گريبان ندريد
روزها گوش به آواز نشستيم و دريغ
يك صدا اين دل شوريده ز جايي نشنيد
و با حسرت از نوبهار وطن يادش مي آيد كه:
اي خوش آن خاك كه صحنش چو زمرد شده سبز
كوهسارش همه از برف سپيد است سپيد
نوبهار است و نشاط است و حريفان جمعند
سايه و روشن شان سايه بيد است و نبيد
ياد باد آنگه چو خورشيد بهاري مي تافت
مشعل شوق در اعماق دلم مي تابيد
و اما در سال ۱۹۷۹م يعني درست يازده سال بعد،‍زماني كه زمستان بيداد و ستم بر كشور چيره كشته، استاد خطاب به نوروز مي گويد كه در اين كشور نيايد. همان نوبهار دوستداشتني وطنش را كه حتي در جده، دلش به يادش مي تپيد، مي گويد كه درب خانه خونين افغان هاي ماتم زده ستمزده و دربند شده را دق الباب نكند:
گوييد به نوروز كه امسال نيايد
در كشور خونين كفنان ره نگشايد
بلبل به چمن نغمه شادي نسرايد
ماتمزدگان را لب پر خنده نشايد
خون مي دمد از خاك شهيدان وطن واي
اي واي وطن واي
گلگون كفنان را چه بهار و چه زمستان
خونين جگران را چه بيابان چه گلستان
در كشور آتشزده در خانه ويران
كس نيست بوسه زند بر رخسار يتيمان
كس نيست كه دوزد به تن مرده كفن واي
اي واي وطن واي
قرآن خدا را به ته پاشنه سودند
با داس جفا كشت اميد تو درودند
آميخته بازهر فضاي تو نمودند
آثار گران قدر ترا جمله ربودند
بر پا و سر ببستند رسن واي
اي واي وطن واي…
بلي، افغان ها ديگر بهاري ندارند و سايه سياه و شوم بدبختي كه استعمار به ارمغان آورده است، از سرشان كنار نرفته است. ديگر حتي در بهار گلي در وطن نمي رويد و مرغان غزلخوان اين چمن، لب از نغمه شادي فرو بسته اند و در انهار به جاي آب خون جاريست. ببينيم استاد اين احساس را در مسدس بهار خون چگونه بازتاب مي دهد:
وطن آمد بهار اما نه بينم گل بدامانت
نيايد نغمه شادي ز مرغان غزل خوانت
به جاي موج خون مي جوشد از انهار خندانت
به جاي لاله رويد داغ از طرف بيابانت
نسيم امروز با بلبل حديث عشق سر كرده
مگر وقت سحر بگذشته از خاك شهيدانت
چه شد كز پرتو خورشيد بوي مرگ مي آيد
يقين دارم كه تابيده به شهرستان ويرانت
غريو شهر مي آيد بجاي نغمه مرغان
مگر آتش زده صياد ظالم در نيستانت
وطن اي مامن ما مادر ما آشيان ما
بهار آرزوي ما بهشت جاودان ما
بهار امسال مي آيد به چشم ما سراپا خون
زمين خون آسمان خون اختران خون كوه صحرا خون
دريغا گشته ازدامان مادر تابه گورستان
جر خون سينه خون دل خون نگه خون چشم بينا خون…
دريغا چمع بيدردان به در ما نفهميدند
مسلمانان به حال زار ما ديدند و خنديدند
دريغا عروه الوثقي عشق انگيز ايمان را
بپاس خاطر كافر دلاني چند ببريدند
به بنگاه ملل دعواگران صلح و آزادي
بنام ما بساطي چند گستردند و بر چيدند
دروغي چند افزودند و لافي چند بنوشتند
دو سه سطر مزور در خلال صفحه پيچيدند
اندرز به دختران و پسران وطن، رهنموني مردم و تشويق شان به ترقي و پيشرفت كشور، آگاهي دادن از افتخارات گذشته و تاريخ و فرهنگ گرانبار شان از رسالت هايي است كه استاد خليل الله خليلي منحيث يك فرد با درد و وطندوست به خوبي و هدفمند در اشعار خود ، به اداي آن پرداخته است. وي در سال ۱۳۴۲ خورشيدي، روزي كه نشان پر افتخار معارف براي شان تفويض مي شد، در مسدسي كه قرائت كرد، گفت:
قدرت فرداي ما بر همت امروز ماست
همچنان كامروزه ما آورده ديروز ماست
ماضي ما مظهر صد پرده ساز و سوز ماست
سير تاريخ وطن استاد پند آموز ماست
زين كهن استاد داستان بايد آموختن
زين دبستان عبرت سود وز يان آموختن…
وقت آن آمد كه ما طرحي دگرگون افگنيم
ترس را از ساحه آمال بيرون افگنيم
نااميدي را ازين خانه به هامون افگنيم
بر سپاه جهل يكباره شبيخون افگنيم
راه روشن پيش روي ماست گامي تيزتر
صبح آمد اي جرس كن ناله شورانگيزتر
خطاب به اولاد وطن سال ها قبل از هجرت سروده بود:
نور چشم وطن اي بچه افغان افسوس
دل من داغ شد از دست تو اي جان افسوس
چند گويم به تو فرزند مسلمان افسوس
به تو اي عنصر افسرده بي جان افسوس
كيست جز تو كه كند گريه به ويراني تو
آوخ افسوس باين روز پريشاني تو
در سال ۱۳۱۰ خورشيدي در شهر زيبا و ادب پرور هرات خطاب به متعلمين آن ديار گفته بود:
هست وطن منتظر كار تو
مطمئن از فكرت بيدار تو
چشم براه دل هشيار تو
دل نگران تو آثار تو
قوم به اعمال تو دارد نگاه
قلب وطن بر تو كند تكيه گاه
و خطاب به دختر سرزمين ما گفته بود:
اي شاخه گل شكسته تا چند
اي سرو روان نرسته تا چند
اي مرغ بهشت خسته تا چند
در كنج قفس نشسته تا چند
بشكن قفس و چمن بياراي
معيار تو كار و بار تو بس
اخلاق نكو حصار تو بس
شرع نبوي شعار تو بس
اين شمع به رهگذار تو بس
در پرتو نور حق برون آي
(نمونه هاي فراون ديگري هم در اشعار استاد در اين باب وجود دارد كه من از بيم درازي سخن، از آوردن شان خودداري كرده ام و اين نمونه ها را كافي مي دانم).
گفتم كه وطن در اشعار استاد جايگاه ويژه و والايي دارد و نمي توان عشقي را كه در قلب استاد به وطنش شعله مي كشيد، تابع زمان خاصي ساخت و آن را به كدام دوره مشخصي از زندگي استاد نسبت داد. اما بدون شك در اشعار استاد خليل الله خليلي، پس از هجرت به پاكستان تغييري رونما گرديده است. بلي، در اشعار استاد، نه در عشق استاد به وطن. زيرا وطن استاد، پس از لشكركشي شوروي ها به كشور، ديگر آن كشور نماند. ديگر آن باغ و بوستان، آن يار و ياران، آن فضاي طرب زا و روح افزا نماند، بلكه به جاي لاله هاي سرخ در دشت و دمن كشور، قطره هاي خون دلير مردان آزاديخواه بر نشست و آن باغ و بوستان به آتشستاني مبدل گشت كه دل استاد را آتش مي زد. از اينجاست كه در اشعار پس از هجرت استاد، سوز ديگر و حال ديگر مي بينيم. بازتاب دردها و رنج ها، آلام و مصايبي را مي بينيم كه قبل از ثور ۵۷ بر مردم تحميل نگرديده بود. از اين است كه استاد هنگامي كه كشور زيباي خود را غرق در خون و آتش مي بيند، با شگفتي فرياد مي كشد:
اين خاك تر بخون شده ماتمسراي كيست
وين مرغ پر شكسته دل بينواي كيست
چون اژدهاي گرسنه دژهاي آهنين
بمب هاي مرگبار به صحن فضاي كيست
و دل استاد آنگاه بيشتر به درد مي آيد كه ملتش در خون و خاك مي تپد و نظاره گران خاموش از گلوي خود صدايي بر نمي كشند:
فرياد خلق تا بفلك رفت روز و شب
يكبار كس نگفت كه آنجا صداي كيست
و بالاخره:
گردي كه باد آورد از جانب وطن
جز چشم داغديده ما توتياي كيست
بلي، ميهن استاد ديگر با خاك و خون يكسان شده بود. چادر خواهران به خون آغشته و بر پاهاي شان زنجيري ز پولاد آتشين تاب داده و شاخ ارغوانش به روي خاك خميده گشته بود و يتيمانش در انتظار ديده مهرباني بودند كه سرشك از رخسار شان بزدايد.
دريغا، اين نه همان وطن است كه استاد در مخاطبه هندوكش با هيرمند، از زبان هندوكش اوصاف و افتخاراتش را بر شمرده بود:
ابروي زال زر از انوار برفم سيمگون
تيغ رستم از فروغ آفتابم برق دار
از گرامي خاك من برخاست شاهنشاه شرق
ميرابوالقاسم يمين الدوله فخر روزگار
از در ري تا در چين شهرها در شهرها
خسروانش پاي بوس و خواجگانش بنده وار
دامن مرد پرور پهلوي من شيرزا
خاك من ويس آفرين و ابر من محمود بار
كشور يعقوبيانم خانه ابداليان
شيرگيران جهان باشند از من يادگار
و اما بر تختگاه آن خسروان نامدار، سفيهان نوكرمآب تكيه زدند و كشور را به خون آغشتند:
بست ويران شد زرنگ از پا فتاد و طاق ريخت
تختگاه خسروان شد خوابگاه مور و مار
استاد وطن خويش را دوست داشت و اين عشق را در اشعارش به خوبي مي توانيم دريابيم، ولي وطنش را آزاد مي خواست. او نمي خواست كه وطنش در زير سم ستوران بيگانه ها درد بكشد و مردمش در قفس استعمار در بند باشند. وطن در بند، وطن مستعمره، وطني را كه به گفته اقبال سرنوشتش را ديگران رقم زنند، دوست نداشت. بهتر كه آن گلستان به آتشستان مبدل گردد تا اينكه در اختيار غول بيگانه درآيد. هنگامي كه ارتش سرخ به وطن تاخت و اشغالش كرد، گويي استاد يكبار ديگر جوان گشت و با الهام از تاريخ و افتخارات گذشتگان بيگانه ستيزش كه مرگ و نابودي را بر اسارت برتري مي دادند، جوان وطن را به جهاد فرا خواند و با لحن حماسي ندا در داد:
وطندار دلير من بنازم چشم مستت را
وطن در انتظار بازوي كشور گشاي تست
به خاك افگن بخون تر كن ببادش ده در آتش سوز
ازين بدتر چه مي باشد كه دشمن در سراي تست
نگاه آرزومند وطن سوي تو مي بيند
كه روز امتحان خنجر جنگ آزماي تست
ز فرياد تفنگت جز صداي حق نمي آيد
ز خيبر تا مدينه گوش ها وقف صداي تست
چه زيباتر ازين نقشي كه بيند ديده تاريخ
كه تو خنجر به كف دشمن فتاده زير پاي تست
خدا جويي وطنخواهي سرافرازي و آزادي
بخون شيرمردان نقش بر روي لواي تست
با بيم از طوالت كلام ، مي خواهم با تاكيد به اينكه وطن در اشعار استاد، درهر زمان جايگاه خود را داشته است، به قسمت هايي از چند شعر استاد اشاره كنم كه قبل از هجرت و بعد از هجرت در باره مناطق و شهرهاي وطنش سروده بود با مطالعه اين اشعار دقيقا مي توان دريافت كه حال دگرگون وطن، چگونه استاد را منقلب ساخته و اين انقلاب چگونه در اشعار نغز و شيوايش بازتاب يافته است.
در قصيده شيواي خود كه دل را به رقت آورده و اشك بر چشم مي آورد، بر ويراني شهر زيباي قندهار و خرقه پيامير اكرم (صلي الله عليه و صلم) چنين نوحه سر مي دهد:
…نگر بر قندهار نازنين ما كه با چشمت
عروس شرق را در پنجه اهريمنان بيني
فضا از آه مظلومان چو ار قيرگون يابي
زمين از خون محرومان همه لاله ستان بيني
بسا طفل گرسنه دور از دامان مادر ها
بجاي نوك پستان نيش خنجر در دهان بيني
رگ خون شهيدانست كز قلب زمين جوشد
اگر در بوستاني شاخه هاي ارغوان بيني
صداي دردمندانست گر بانگي بگوش آيد
سرشك بينوايانست گر آب روان بيني
بسلطان سرير طوس گو تا كي درين كشور
گريبان محمد را به دست ملحدان بيني
به هرات و مسجد جامع آن كه كعبه خراسانش مي گفتند، سروده بود:
اي قبله افتخار افغان
وي كعبه ثاني خراسان
آورده ز شاخسار طوبا
گلدسته طارم تو رضوان
هر صبح بپاي آستانت
العبد نوشته سربلندان
صاحب نظران شبانه ازعجز
بر خاك در تو جبهه مالان…
به كابل، قلب افغانستان گفته بود:
مي كند شفق گلگون آسمان كابل را
تا كند به خون تصوير داستان كابل را
افتاب آن مرده نوبهارش افسرده
سيل اشك و خون برده بوستان كابل را
آن نسيم مستانه تحفه مي برد هر شب
بر مزار مه رويان ارغوان كابل را
سرو سرنگون گشته سبزه تر بخون گشته
بخت واژگون گشته باغبان كابل را
چون كبوتر مجروح هر نفس بخون غلطد
مرغ دل جو ياد آرد آشيان كابل را
و اما زماني كه شعله هاي آتشي كه كشور را مي سوخت، بيشتر گرديد و درد وطن از حد بيرون، استاد از زبان يكي از آوارگان در حال مرگ، سرود:
چون به غربت خواهد از من پيك جانان نقد جان
جا دهيدم در كنار تربت آواره گان
گور من در پهلوي آواره گان بهتركه من
بيكسم آواره ام بي ميهنم بي خان و مان
همچو من اينجا به گورستان غربت خفته است
بس جوان بي وطن بس پيرمرد ناتوان
كشور من سخت بيمار است آزارش مده
زخم ها دارد نمك بر زخم آن كمتر فشان
از براي مدفن من سينه خاكش مدر
بهر من بر خاطر زارش منه بار گران
داغ ها دارد منه بر سينه اش داغ دگر
دردها دارد دگر بر پيكرش خنجر مران
رقص رقصان از لحد خيزم اگر آرد كسي
مشت خاري از ديار من برسم ارمغان
اي وطندار مبارك پي اگر اينجا رسي
جز خدا و جز وطن حرفي مياور بر زبان
و شايد اين بلند ترين مقامي باشد كه عاشق مي تواند به معشوق خويش قايل گردد، عاشقي كه مي خواهد به وصال معشوق نايل آيد و گرمي آغوشش را با تمام وجود احساس كند، از بيم آنكه مبادا او را بيازارد، درد هجر را به جان مي خرد و از نگراني پريشاني معشوق از وصل دير خواه خود مي گذرد.
به اميد آنكه روزي تابوت آن فرزانه مرد به وطن زيبايش منتقل گردد و زيارتگه رندان جهان گردد

 |+| نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007

غزل های فارسی میرزا غالب

غزل های فارسی میرزا غالب

نویسنده: پروفیسور طلحه رضوی برق

برگردان از اردو: عبدالرحیم احمد پروانی

غزل از انواع درخشان شعر فارسیست که تازگی، شگوفایی، دلکشی، نزاکت و نرمی و همچنان لطافت فطری مضمر در آن باعث پایداری اش در ادوار زمان بوده است. ویژگی غزل در پاکی بیان و شرح مضمون با اشاره و کنایه می باشد که شاعر را از بیان عریان خیالاتش باز می دارد و نمی گذارد تا از مرز کنایه و استعاره فراتر رود.

ایما و رمز نیز جوهر غزل را تشکیل می دهند، با وجود آن غزل از چنان گستردگی موضوع، مضمون و احساس سرشار است که نمونه دیگری در انواع شعر بر آن نمی توان یافت.

فارسیان  و فارسی گویان اهل هند با خون دل و مشقت بسیار غزل را در زمانه ها پرورش داده و زنده نگه داشته اند. غزل های موفق که شاعر د رسرودن آن ها زحمت کشیده همواره باقی مانده و تابع زمان و مکان خاصی نیستند. کوتاه اینکه، غزل نوع مستقلی از شعر فارسی به شمار رفته و غزلسرایی مهارت ویژه می خواهد.

هنگامی که از غزلسرایی و غزل های میرزا اسدالله خان غالب سخن می گوییم، گفته خودش به یاد ما می آید:

ما نبودیم به این مرتبه راضی غالب

شعر خود خواهش آن کرد که گردد فن ما

مطلع و مقطع، ردیف و قافیه ظاهر غزل را می سازند. غزل های غالب سرشار از آهنگ های غنایی، وزن های روان، سادگی بیان، تازگی تشبیهات و استعارات و تصویر های زنده و سحرانگیز می باشد و همین مهارت غالب در غزلسرایی است که غزل های او را دلکش، رنگین و زیبا می سازد.

غالب خود در باره زحمت کشی های خود در سرودن غزل می گوید:

فرجام سخن گویی غالب به تو گویم

خون جگر است از رگ گفتار کشیدن

شاعری فن شریف است و فن لطیف نیز، هر شاعر سهم خود را در مراعات اساسات غزل اداء کرده است، اما لطافتی که غالب به غزل داده است، زیبایی دیگری دارد:

سخن ما ز لطافت نپذیرد تحریر

نشود گرد نمایان ز رم توسن ما

اشعار اردو ی غالب که خود آن را «بی رنگ من است»(1) می خواند، صرف جرقه هایی اند که شعله های غزل های فارسی او را فروزان م یسازند:

از گداز یک جهان هستی صبوحی کرده ایم

آفتاب صبح محشر ساغر سرشار ما

و نوشته است:

کوکبم را در عدم اوج قبولی بوده است

شهرت شعرم بگیتی بعد من خواهد شدن

مرزا اسد الله خان، نخست اسد بود، پسان غالب شد، این تغییر به ظاهر کوچک اشاره یی است به رشد و ترقی مهارت او در شعر گویی:

خارها از اثر گرمی رفتارم سوخت

منت بر قدم راهروانست مرا

غالب با ظهوری و عرفی همنوا بود و آن چنان بر زبان فارسی تسلط داشت که پنداری زبان مادریش بود. علامه نیاز فتحپوری می نویسد:

اگر اشعار او را به ایرانی یی که با غالب آشنا نیست، نشان دهی پی نمی برد که از آن هندی نژادی است. همان لطافت سخن، ترکیبات، زیبایی لفظ و مهارت که در سخن هر شاعر خوش ذوق ایرانی سراغ می شود، در اشعار غالب نیز فراوان است. (نگار، غالب ص. 51)

هر چند که غالب در زمینه هایی مشهوری که ظهوری، عرفی و نظیری غزل می سرودند، شعر گفته و کمال خود را نشان داده است، اما تا جایی که مربوط به توارد می شود، می گوید:

ز رفتگان به یکی گر تواردم رو داد

مدان که خوبی آرایش غزل برداشت

غالب، اقتباس عمدی مضامین اشعار دیگران را عیب می شمرد و به دیدده بسیار بد می نگریست، چنانکه می یگوید:

غالب درین زمانه به هر کس که داردی

مضمون غیر و لفظ خودش بر زبان اوست

با وجود آن بعضی از مضامین حافظ را می توان در اشعار غالب یافت. مثلا غالب می گوید:

شبم تاریک و منزل دور و نقش جاده ناپیدا

هلاکم جلوه برق شراب گاه گاهی را

بیت معروفی است از حافظ:

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

همچنان از غالب است:

فرصت از کف مده وقت غنیمت پندار

نیست گر صبح بهاری شب ماهی دریاب

شعری است از غالب:

نازم فروغ باده ز عکس جمال دوست

گویی فشرده اند بجام آفتاب را

این شعر حافظ را به یاد می آورد:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

به هر حال غالب فروتنی و تواضع خود را در شعر چنین بیان می دارد:

چند رنگین نکته دلکش تکلف بر طرف

دیده ام دیوان غالب انتخابی بیش نیست

اما از تسلطش بر زبان فارسی چنین می گوید:

بود غالب عندلیبی از گلستان عجم

من ز غفلت طوطی هندوستان نامیدمش

کیفیت عرفی طلب از طبیعت غالب

جام دگران باده شیراز ندارد

یا:

ذوق فکر غالب را برده ز انجمن بیرون

با ظهوری و صایب محو هم زبانیها

 و:

چون نیست تاب برق تجلی کلیم را

کی در سخن به غالب آتش بیان رسد

 طبع بلند و فکر رسای غالب از مزاج عام فاصله فراوان داشت. یا او با زمانه خویش سازگار نبود یا اهل زمانه اش با او دمساز نبودند، اما او پروایی از اهل زمانه نداشت و استوار بر علم و هنر خودش بود:

زحمت احباب نتوان داد غالب بیش ازین

هر چه می گوییم بهر خویش می گوییم ما

غالب همواره تجربیات احساسی خود را در قالب شعر می آورد:

ای ذوق نوا سنجی بازم به خروش آور

غوغای شب خونی بر بنگهه هوش آور

چنانکه بر می آید، غالب در غزل های فارسی به چیزی به نام تنگنای غزل (که بعضی از شاعران از آن شکوه داشته اند)، مواجه نبوده است. بازتا احساسات، عواطف و عشق با اشارات و استعارات بکر و تازه و مضامین جالب را به وفور می توان در غزل های فارسی غالب یافت:

خوشا دلداده چشم خودش بودن در ایینه

ز سرگرمی نگه صیاد آهو دیده را ماند

 

 

ز غم تو باد شرمم که چه مایه شوخ چشمیست

ز شکست رنگ بر رخ در خلد باز کردن

 

 

غالب که طیعت حساسی داشت، از خرابی محیطش در رنج بود تا جایی که می گوید:

سخن چه عطر شرر بر دماغ زد غالب

که تاب عطسه اندیشه مغز جانم سوخت

به همین سبب بود که غالب همواره مست شراب پندار و مغرور از گداختگی نفس می بود:

نفس گداختگی های شوق را نازم

چه شمعها به سرا پرده بیانم سوخت

رشک سخنم چیست نه شهد هوست این

تلخابه سرجوش گداز نفسست این

شخصیت توانای  غالب بر غزل هایش نیز اثر انداخته و توانایی بیشترش بخشیده و زمزمه این عندلیب گشن ناآفریده را در غزل هایش شنیدنی تر ساخته است.

غالب به توانایی ادبی مولانا ظهوری، صایب تبریزی، عرفی شیرازی و یا شیخ علی حزین، میرزا بیدل و خواجه نظیری و غیره معتقد و معترف بود اما از اکثریت آن در غزلسرایی جلو افتاده بود:

جواب خواجه نظیری نوشته ام غالب

خطا نموده ام و چشم آفرین دارم

در جایی می نویسد:

غالب به شعر کم ز ظهوری نیم ولی

عادل شه سخن رس و دریا نوال کو

 به سخن خود از لب اعجازآفرینش بیرون می شد، می نازید:

نطق من مایه من بس غالب

خود نمک گوهر کان نمک است

و همنوایی خود را با نظیری از برکت گفتار خود می دانست:

ز فیض نطق خویشم با نظیری همزبان غالب

چراغی را که دودی هست در سر زود می گیرد

متاسفانه او اصفهان، یزد، شیراز و تبریز را ندید. او از خاک کدورت خیز هندوستان دلزده بود. حسرتش از این بابت در این شعر بازتاب یافته است.

غالب از خاک کدورت خیز هندم دل گرفت

اصفهان هی، یزد هی، شیراز هی، تبریز هی

پایان

 نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007

وقت طلاست

وقت طلاست
 خوب می شنویم، حادثه چگونه رخ داد؟
– اینطور شد که این عبدال بدبخت…
-نزدیک به موضوع ، لطفا فقط فاکت..
– می دانم، کوشش می کنم کوتاه…
– آخر شما قضیه را شرخ بدهید، من صرف پنج دقیقه وقت دارم.
– من کوتاه صحبت می کنم. این عبدال بدبخت…
– نی، کار ما اینطور هیچوقت خلاص نمی شود. لطفا فقط فاکت… چی کرد؟ چگونه کرد؟ چرا کرد؟ چی وقت؟ لطفا کوتاه.
– اگر شما حرف مرا قطع…
– چطور قطع نکنم؛ وقتی شما پرداس می دهید و پرگویی می کنید، کوتاه و با جملات ساده صحبت کنید، د رغیر آن ما هیچوقت خلاص نخواهیم شد.
– خوب این طور شد که این عبدال بدبخت…
– شما این را یکدفعه گفتید، خواهش می کنم اصل موضوع…
– من خودم می خواستم…
– نزدیک به موضوع، کوتاه و مختصر…
– این طور شد که …
– شما پشت این “این طور شد، این طور شد” را یله نمی کنید. اصل موضوع را بگویید.
– خوب این عبدال بدبخت…
– بشنوید، شما مراجعه کرده اید تا از عبدالکریم شکایت کنید، اما در مورد این که چه واقع شد؟ چرا و چگونه واقع شد حرف نمی زنید و به من نظر شخصی خود تان را در مورد عبدالکریم ابراز می کنید. وقتی از شما خواهش می کنند نزدیک به موضوع صحبت کنید، همان یک جمله را باز هم و باز هم تکرار می کنید. این قسم کا ر ما تا قیامت خلاص نمی شود. وقت من کم است. اصل موضوع را بگویید. چی بود، چرا بود؟ چگونه و چه وقت بود؟
– آمد.
– کی؟
– عبدالکریم.
– جرا این را از اول نگفتید؟
– من می خواستم…
– درست، درست، وقت می گذرد، خواهش می کنم.
– عبدالکریم آمد. دید، صدا کرد، پاره کرد. من تعجب کردم، سوال کردم، جواب داد، جنگ.
– شما دیوانه شدید؟ این طور من یک کلمه هم نمی فهمم. اصل موضوع را تشریح کنید. اما مختصر. چقدر برای شما تکرار کنم.
– آمد، دید، صدا، پاره، تعج، تف، و. او خو. نی. شما . ما. کش. فش. مشت. فرق. ختم. شفاخانه. عریضه.
– تمام شد؟
– تمام شد.
– خوب است. شما بروید، من بررسی می کنم. خدا حافظ.

این طنز قبلا ا زمنابع روسی ترجمه شده و در شماره 14 جریده میزان (سی و یکم جولای نود و هفت) منتشره دهلی به نشر رسیده بود.
 |+| نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007