Category Archives: شعر

شب یلدا

حافظ درویش، شاعر جوان

حفیظ‌ الله درویش، دانشجوی سال دوم دانشکده حقوق دانشگاه خورشید است. چند سالی است به سرودن شعر رو آورده است. امیدوار هستم در این عرصه خوب بدرخشد.

ح.ن.درویش

امشب شب یلداست و من بی‌قرار تو
در کـوچه‌های خسته‌ِ، چشم انتظار تو

یک یک منظومه‌های بلند آسمانی من
خورشید و ماه شوم هـم بر مدار تو

زیبا ترین قصیده‌ی باران منی امشب
می‌خـوانم عاشقانه غزلی در بهار تو

نجیب بـوی می‌وزد از واژه‌هـای من
اشعار وغزل از من‌ُ بوسه زرخسار تو

بخشم عاشقانه دلم را، بر قامتِ رسایت
باشد تا بی بهانه شوم جا اندر کنار تو

جایی که عشق دل می‌شود نیز دچار تو
از من عجیب نیست که ‌شوم بی قرار تو

امشب شب یلداست عزیزم مبارکت بادا
یک دمی آ گرم شود آغوش من و کنار تو

گنبد دل

محمد وسیم شیرزاد

گنبد دل
محمد وسیم شیرزاد دانشجوی سال دوم حقوق در دانشگاه خورشید است. شیرزاد از نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه داشت و خود نیز شعر می‌سراید. تازه ترین غزل او را به عنوان نمونه‌یی از اشعارش برگزیده ام.

گنبد دل

محمد وسیم شیرزاد

وقتی به یاد چشم تو دل تنگ می‌شود
بغضی درون سینه‌ی من سنگ می‌شود

این خنده‌ های تُست همان یادگار من
که بر دلِ یتیم من آهنگ می‌شود

شعری ز چشم خیس تو سرچشمه می گرفت
درد آور است، شعر که بی رنگ می‌شود؟

شاید دلت ز غم بشود بی خیال من
اما بدان که در دل تو جنگ می‌شود

این درد ها ز گنبد دل شکل می گرفت
دردی درون کودک تو ونگ می‌شود

حالا که فرصت است به یکبارگی بتاب
هرچند روی مرقد من سنگ می‌شود

طواف کعبۀ دل

طواف کعبۀ دلOLYMPUS DIGITAL CAMERA

سید همایون شاه عالمی
طواف ِ کعبۀ دل کن اگـــر داری ز فرصـت ها
به کـوی عشق منزل کن که یابی اوج ِ عزت ها
مــــــراد از گــشتنِ کعــبه نمایی همــــدلی باشد
سکونت در دلِ مـــــــردم بیارد مــوج ِ دولت ها
ز بهر خـانه یی خـــــــالی تماشایی مشو ای دل
مقـــــام ِ دل گـــرفتن هـــــا بوَد انبارِ  ثروت ها
ز حق ِ خون ِ ملّـت گر روان گـشتی بدان کعـبه
به ظاهر حاجی گــویندت ولی مانی به ذلّـت هـا

اشعاری از سید همایون شاه عالمی

شوق پرّش

تا پیام عــــــــید آمد هر غمـــــــی را کم کند

حاجی پیغــــــامی برد تا هر دلی بی غم کند

میشگافد آن صفا و مروه را با پای ِ خـویش

این چنین اسماعیل ِ ما چشمه یی زمزم کــند

بگذرد از حبّ ِ فرزندش براهــــــــیم با خدا

عهد ایمان ِ خودش را یکسره محــــــکم کند

پیش ِ پای ِ یار قربان کرده آن گـــوشه جگر

او نه کاری کرده با سهـــراب گر رستم کند

تقدیم به رحیل و احمد پروانی، به امید سلامتی آن عزیزان در غربت

 

محمد اسحق فایز

محمد اسحق فایز

 

محمداسحاق فایز

  بشکفته برسکویِ درختانِ ارغوان

چون نو عروس؛ غنچه پنهان ارغوان

بالیده همچویک شفق صبحگاهیان

لیکن به رنگِ شستة عریانِ ارغوان

دامن  کشیده بوی دلاویزش از زمین

با عطر روح بخش گل افشانِ  ارغوان

شاهان بی اورنگ ها

Burnaby BC. Canada, Deer Lake.June 04, 2013.  Photo: Abdul Rahim Ahmad Parwani www.arghawan.org

Burnaby BC. Canada, Deer Lake.June 04, 2013. Photo: Abdul Rahim Ahmad Parwani
www.arghawan.org

استاد خلیل الله خلیلی

آمد بهار جانفزا با بوی ها با رنگ ها

با گریه ها با خنده ها با صلح ها با جنگ ها

آیینه می بارد سحاب خورشید می رقصد در آب

خواند فروغ ماهتاب در گوش گل آهنگ ها

گویی خمستان است خاک کز وی برآید سینه چاک

این لاله های تابناک هر یک قدح در چنگ ها

هر قطره لرزد بر سمن چون دانه های اشک من

هر گل فروزد در چمن همچون شرار از سنگ ها

زین پس من و ساز سخن در خلوت سرو و سمن

وان دیگران در انجمن سرگرم در نیرنگ ها

ای کاروان روز و شب اندک بران سوی عقب

تا من سرایم از طرب بس دلنشین آهنگ ها

بر فرق پیری پا زنم صد طعنه بر دنیا زنم

جای قدح دریا زنم از بادۀ گلرنگ ها

کودک شوم بازی کنم مستی و طنّازی کنم

از نو غزل سازی کنم با بانگ رود و چنگ ها

در پای کوهسار و طن در ارغوان زار وطن

بوسم گل و خار وطن در ریگ ها در سنگ ها

بر هم زنم چون کودکان این گوی های اختران

تا از شکستن های شان آید صدا فرسنگ ها

نی شام ماند نی سحر نی دود ماند نی شرر

نی این بشر نی خیر و شر نی از خطر ها زنگ ها

قندیل در محراب مرد ناقوس را سیلاب برد

شیخ کهن را خواب برد در باده ها و بنگ ها

نی خلوت شبهای وی نی سوز یارب های وی

یک باره شد دنیای وی بازیچۀ الدنگ ها

بارید سنگ از آسمان نور حقیقت شد نهان

تا رخت بستند از جهان شاهان بی اورنگ ها